۱۳۹۵ شهریور ۷, یکشنبه


هنگامی که این عکس را از محله بستان‌ القصر حلب که صحنه پس  از اصابت بمب بشکه‌ای ارتش سوریه در تاریخ 21 اگوست 2016 را نشان می داد و  باعث جان باختن 12 نفر شده بود دیدم عجیب بود بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا بتوانم حرفی بزنم چشمانم ، نگاهم و اندیشه ام بروی محتوای تصویر ساعتها رها نشدنی معطوف باقی ماند!!! چون اغلب این انتظار وجود دارد در تصاویر ثبت شده از تراژیکترین جنایت قرن  عکسی  تکان دهنده و  یا دلخراش  از  بی شماران تصاویر آن جنوساید توجه ما را به خود جلب نماید. همنشینی حیوان ، طبیعت ، فرهنگ ، کودک ، بزرگسال ، آبادی ، ویرانی حامل مفاهیمی خاص  در مقابل همنشینی  مجرم ، تکنولوژی ، قساوت ، طمع ، ایدولوژی ، استبداد ، قدرت طلبی ، سلطه پذیری ، ثروت ، ابزار ، رسانه و ... در تصویر هستند که  آمیزه پلیدی را  تشکیل داده اند و حاصل آن نیست گر دیگری ، جنایت ، قتل ، آوارگی بی پناهی ، تجاوز ، نابودی و  کور شدن  وجدان بشری است.  در غلبه سیاهی و نتایج دهشتناک آن در تصویر ، لحظه ای شگفت از تقابل با سیاهی دیده می شود کودک معصوم حیوان زبان بسته  خود را بعد از وقوع فاجعه یافته است و گویی عزیزترین داشتنی خود را بعد از مهلکه ای  که شاید نه او و نه آن را سالم باقی می گذاشت، رضایت مند در آغوش گرفته و در حال خارج شدن از محل ویرانی است ، گربه شوک زده و رها گشته در آغوش کودک در بهت عجیبی است که این انفجار نابودگر چگونه بلای نامتجانس غریبیست با دوران طبیعی چرخه زیستی اش !!!  اینجا در تقابل انسان و حیوان که  قطب حیوان  از نگاه آمیزه  ائتلاف پلیدی  پاینتر انگاشته می شود در نگاه کودک حیوان دوست است  و اینگونه در مقابل آمیزه کراهت که قصد  نابودی انسان و حیوان را دارد  کودک در حال مراقبت و احساس مسولیت در قبال حیوان است. در مقابل شقاوت رذیلانه آمیزه اتحاد پلیدی کودک مهربان است ، در مقابل همنشینی جنایت کارانه ناپاکی ، کودک معصوم است ، در مقابل ارداده به نابودی همه هستی های کودک ، انسان ، حیوان ، خانه و آبادی  توسط  ائتلاف خباثت، کودک مصمم به حفظ و نجات است ، در مقابل عمل ناپسند و جلادانه ائتلاف وقاحت ، کنش کودک  زیبا و دوست داشتنی  است.  در مقابل ابزارمندی  قدرتمند بزرگسالان ائتلاف پلشتی  کودک بدون ابزار و بی دفاع  است.  تصویر نمایشگر جدال قطب های شیطانی و انسانی است و  بی پناهی یک ملت و انحطاط ارزشهای انسانی  ...   کودک  با مفاهیم آینده و امید ارتباط دارد و کودک  مهربان در برابر سیاهی های ناخوسته در زندگیش  اینجا در تکاپوی بی امان برای  بقای خود و دوستش در برابر نیروی ویرانگر  ائتلاف، قساوت ، شرارت و فرو مایگیست ...
رامان ظاهری - سردشت -7 شهریورماه 1395


۱۳۹۵ شهریور ۶, شنبه

ورود شیطان به داریا 

ورود شیطان به داریا برایم باور کردنی نیست و لی آیا ممکن است جهان و حکام وقیح آن در آغاز سده بیست و یکم به  چنان دون مایگی ، قساوت و خفتی تن داده باشند که رضایت بدهند اسد  بخشی از آینده سوریه بماند و  دوباره وی را  چون جزوی ازجامعه بین الملل پذیرفته، در کنفرانس های بین المللی شرکت دهند و در دیدار با سران کشورها  وی را همراهی نموده و برایش فرش قرمز پهن کنند و ... اگر این گونه باشد جهان و حکام بی شرمش نقش ننگی ابدی بر پیشانی خود حجاری خواهند کرد و اکنون برهمه ما انساهای آزاده واجب است که نگذاریم آنها با ابزارها خود ، امکانات کلان و غولهای رسا نه ای شان به ننگ پوشانی پرداخته ، توجیه جنایت نموده و توده ها را تحمیق کرده . امید که ورود شیطان به داریا غلبه شیطان بر روشنای های مدیترانه نباشد، پایان نباشد بلکه آغازی مصرانه  از تلاش ما به سوی مجازات شیطان ، حامیانش ، ناظرین خموشش  و برقراری نظمی انسانی در جهان باشد.
رامان ظاهری- 6 شهریورماه - 1395


۱۳۹۵ مرداد ۳۰, شنبه


در یک سال گذشته دیشب اولین شبی بود که تا الان که نخستین دمان عصر است نخوابیده ام ، واز همان دیشب هنگامی که گزارش عفو بین اللمل را در مورد تجاوز جنسی افراد نظامی اسد به زنان زندانی سوری و قتل 18 هزار زندانی توسط نیروهای اسد و آمار قبلی 500 هزار کشته و یک میلیون معلول را شنیدم ،  بشدت حالم گرفته است ، نه از کشتار نیم ملیون انسان بی گناه ، از  تجاوزات و یک  میلیون  زن ، مرد ، کودک و انسان معلول ،قطع عضو شده فلج شده ، کر ، نابینا ، قطع نخاحی ، روان گسیخته و ...  حالم از تبانی و اتحاد اسد - ایران - روسیه- داعش  گرفته نشده ، حالم از این گرفته نشده که تا ابدیت اسم ایران ، و دولت ایران به جنایتی علیه بشریت چون هلوکاست و نازی های آلمان و کشتار ارامنه توسط ترکها ، توام خواهد نمود ،  حالم از این گرفته نیست که کشورم از مردم و انقلاب مسالمت آمیز آغازین  سوریه حمایت و پشتیبانی نکرد  ، حالم از این گرفته نیست ثروتی را که می بایست صرف خوشبختی ، کار ، رفاه ، مسکن ، توسعه و بهداشت مردم زیر خط فقر خوزستا ن ، سیستان و بلوچستان ، لرستان و ... می شد ، در سوریه صرف  کمک به انجام حوادثی شوم و سهمناک می شود ، نه کمک های بشر دوستانه و انسانی  ، حالم  از اغلب مردم اطرافم ، شهرم ، کشورم ، اصفهان ، تهران ، مشهد و... گرفته است ، که دعا گویان دست به سوی آسمان می سایند که پرودگارا این امنیت ، رفاه و صلح و آشایش را از کشورمان نگیر ، پروردگارا سپاسگزاریم که چون سوریه دچار جنگ  نشده ایم و آرامش ما را همچنان حفظ بنما ، پرودگارا لشکریان ما را در شام که ضامن  ، امنیت و صلح  مرزهای داخل کشومان و حافظ مقدسات اسلام هستند و کشور را از گزند ورود دشمن به داخل کشورمان باز داشته اند  محفوظ بدار !!! افسوس و دردی تلخ وجودم را گرفته است... اگر مردم کشورم چون مردم آمریکا هنگام جنایات نیروی های امریکای در جنگ ویتنام از سوی ، مردمانش ، مطبوعات آزاد ، منتقدین امریکایی و ...  مورد سیل انتقادات شدید قرار گرفتند سپس دولت را مجبور به ترک جنگ کردند و  هنگام ورود سربازانشان به کشور به جای استقبال تف روی سربازان انداختند ، نیستند ، کاش کاش کاش سکوت می کردند و نه جانب  بیداد را می گرفتند و نه با انسانیت و دادگری عناد می کردند  ، امروز  حالم گرفته است و بیشتر از هر هنگامی  دوست دارم تمام مدارک شناسایی هویتم را بسوزانم و بگویم تنها ایرانی نیستم ، بی هویت هستم ، سوریه ای هستم ، شهروند جهانیم. 

 رامان ظاهری - 31 مرداماه -1395







۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه

در اوایل دهه پنجاه میلادی، وقتی سارتر از اولین سفرش به اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی بازگشت ادعا کرد که کارگران روسی از آزادی کامل برای انتقاد از حزب و رژیم برخوردارند. نه تنها این بلکه یک قدم پیش‌تر ادعا کرد کارگران در شوروی خیلی بهتر و موثرتر از همتایان فرانسوی‌شان می‌توانند نظام را به پرسش بگیرند. بعدها البته پذیرفت که همیشه می‌دانسته این ادعا دروغی بیش نیست!

پل جانسون  تاریخ‌دان در مقاله «عشاق بی قلب انسانیت» می‌نویسد: وقایع کامبوج در دهه هفتاد، که در آن چیزی بین یک پنجم تا یک سوم جمعیت کشور کشته  شدند یا از گرسنگی مردند تماما دستپخت گروهی از روشنفکران بود که اکثر قریب به اتفاق‌شان شاگردان و تحسین‌کنندگان، یا آنطور که من می‌گویم «فرزندان» سارتر، بودند.

این فرزندان سارتر، از جمله «برادر شماره یک» سفاک معروف «پل پات» در دهه‌های چهل و پنجاه در حزب کمونیست فرانسه و محضر سارتر تلمذ کردند و بعدها آن ایده‌ها را در کامبوج به بهای جان صدهاهزار نفر آزمودند. تاثیر ایده‌های سارتر در الهام بخشیدن به ایشان بر کسی پوشیده نیست. (احتمالا مگر جوان‌های از همه‌جا بی‌خبر وطنی که در جستجوی معرفت و اندیشه تهوع حضرتش را دست به دست می‌کنند.)

سارتر ارنستو چه گوارا را تحسین می‌کرد؛ مباشر و آدمکش رژیم کاسترو که قتل عام هزاران نفر پس از انقلاب کوبا را هدایت می‌کرد. [و شاید تصور اعمالش در آب و هوای این روزها تصویر روشن‌تری از واقعیت به خواننده پیش از این بی‌خبر بدهد.] چه‌گوارا در جوانی آثار سارتر را خوانده بود و از ایده‌های او تاثیر فراوانی گرفته بود. این تحسین دوسویه نهایتا آنها را به سمت یکدیگر جلب کرد و در مارس ۱۹۶۰ سارتر برای ملاقات با چه‌گوارا و کاسترو به کوبا رفت. وقتی سارتر به فرانسه بازگشت مقاله‌های زیادی در روزنامه‌ها منتشر کرد که در آن‌ها رژیم کاسترو را بخاطر تلاش‌های انقلابی‌ای که در کوبا می‌کردند تحسین می‌کرد.

وقتی چه گوارا در بولیوی کشته شدسارتر او را نه تنها یک اندیشمند و روشنفکر بلکه کامل‌ترین انسان عصر نامید. به عبارتی آن چهره قهرمان مردمی—که البته بعدها با برملاشدن مستندات معلوم شد نقش بر آب بوده و نقابی بر چهره جلاد و خونریز چه‌گوارا—که در اذهان جوانان دهه شصت و هفتاد نقش بست و هنوز هم گهگاهی روی تی‌شرت‌ها بعنوان نماد آزادگی برای بی‌اطلاعان دیده می‌شود، دستپخت سارتر بود.

حتی در خود فرانسه سارتر دعوت می‌کرد به سرنگون کردن خشونت‌آمیز آنچه «جامعه بورژوایی» می‌خواند؛ در طول نبرد الجزایر او از کشتن اروپایی‌ها حمایت می‌کرد. سارتر در مقدمه‌اش بر «دوزخیان روی زمین» فرانتس فانون می‌نویسد: «کشتن ضروری است. شلیک به یک اروپایی یک تیر و دو نشان است؛ از میان بردن یک ظالم و هم یک مظلوم.»

شاید این طرفداری سارتر از خونخواران و جباران تاریخ برای برخی که با فلسفه او آشنا نیستند و (و بخصوص نام او را همواره با شکوه شنیده‌اند) غریب بنماید. مطالعه دقیق آثار او اما موضوع را روشن خواهد کرد. قصد ندارم در این مطلب کوتاه وارد جزییات فلسفی شوم. سخن کوتاه اینکه اگزیستانسیالیزم نصی پوچ‌گرایانه از حریت بدست می‌دهد که به عوض آزادی از جبر، آزادی از واقعیت را پیش می‌گذارد. و در صورت رد واقعیت، بستن چشم‌ها بروی جنایت و توجیه جباریت کار سختی نخواهد بود.

آثار سارتر تصویر پوچ‌گرای ذهن چپه است. ایده‌هایش زنگ خطری است که فلسفه سیاسی، اگر پا در واقعیت نداشته [و معلول توهمات] باشد می‌تواند از قدرت جهت توجیه جنایت و خونریزی سوء استفاده کند.
سمفونی گوش خراش سوسیالیسم قرن بیست ویکمی

— یادداشت سردبیر: این مطلب بدوا درشماره22خردادروزنامه دنیای اقتصاد به چاپ رسیده.

طرح کلی این قصه، همان الگویی را دنبال می‌کند که حالا دیگر تقریبا برای همه آشناست. مارکسیست‌ها—در این مورد مارکسیست‌های تجدیدنظرطلب!—با شعر و شعار به قدرت می‌رسند و بهشتی سوسیالیستی نوید می‌دهند. همه‌چیز را اشتراکی و ملی اعلام می‌کنند و قول می‌دهند که نظم و کنترل و برنامه‌ریزیِ مرکزی جای «آشوب» بازار را خواهد گرفت. چیزی نمی‌گذرد که همه‌چیز از هم می‌پاشد. یک کشور دیگر به تل‌ِ غم‌افزای شکست‌های بی‌شمار سوسیالیسم اضافه می‌شود. دولت‌گرایانِ این و آن نحله‌ی فکری، در اقداماتِ دن‌کیشوتی‌شان به هدف این‌که از جامعه املتی حساب‌شده درست کنند، جز یک‌عالمه تخم‌مرغ شکسته یادگاری از خودشان به جا نمی‌گذارند. در این بین آنچه از دست میرود عمر است و جوانی و زندگی و خوشبختی میلیون‌ها انسان شرافتمند زحمت‌کش بی‌گناه که با نیک‌ترین نیت‌ها هیزم به آتش خیمه‌شب‌بازیِ عده‌ای رند عوامفریب ریخته‌اند. و البته تعدادی پسرخاله و باجناق و آقازاده که از این آب گل‌آلود تا جایی که بشود ماهی خواهند گرفت و در خارج از مرزهای آن کشور انبار خواهند کرد.

مرحوم ابوالقاسم حالت، نقل به مضمون، (از مولانا) نقل کرده بود که: فردی نیمه‌شب از جایی میگذشت. عده‌ای سارق دید که با سوهان و اره‌آهن‌بر مشغول تلاش روی قفل و کرکره مغازه‌ای بودند. پرسید که چه میکنید؟ جواب شنید که ما مطربیم و مشغول نواختن! پرسید پس چرا صدایی از سازتان در نمیاید. جواب دادند: این سازی که ما میزنیم صدایش فردا درمی‌آید؛ پرزیدنت چاوز قریب به شش هفت سال پیش سمفونی «سوسیالیسم قرن بیست و یکمی» را آغاز کرد.

رفقایی که اصرار داشتند سوسیالیسم قرن بیستمی، و شوروی و چکسلواکی و کوبا، مصداق و نمایندگان خوبی برای ارزش‌های والای این مکتب متعالی نبوده‌اند، بانگ گوشخراشی که میشونید صدای همان سمفونی است که میدانستیم دیر یا زود آن را خواهیم شنید؛ سوسیالیسمی که با هدف پرهیز از خطاهای گذشته این مکتب فکری و تاکید بر نقاط قوت آن یک بار دیگر به قیمت جان و مال بسیاری آزموده شد. دموکراسی خلق برپا شده بر پاکدستی و مبتنی بر توزیع عادلانه درآمد و رفاه و فرصت‌ها، بازگشت به انسانیت و پایان فساد و خیزش به استقلال و خودکفایی اقتصادی؛ قطار بی‌پایانی از عبارات خوش‌آهنگ و توخالی.

چه خوب گفته بود میلتون فریدمن که: اگر کمونیسم را در صحرا بیازماییم پس از مدتی با کمبود شن مواجه خواهیم شد؛ انگار همین دیروز بود که رفیق چاوز اراده فرموده، صنعت طلای کشور را (بهمراه سایر صنایع از جمله نفت و فولاد و سیمان و پتروشیمی و مخابرات و کلیه معادن و الخ) ملی کرده و بیش از دویست تن طلای ونزوئلا در بانکهای خارج از کشور را برای انبار کردن به کشورش بازگرداند. درست پنج سال پیش، کشوری که روی بزرگترین ذخایر نفتی دنیا نشسته، فقط بیش از ۳۶۰ تن طلا در خزانه اش داشت. امروز همان کشور برای نخستین بار در طول یکصدسالی که تولیدکننده نفت بوده ناچار به واردات نفت خام—بله، نفت خام—شده، نه فقط اثری از آن طلا باقی نمانده، که کشور دچار قحطی دستمال توالت است. بیمارستانها پر است از کوچک و بزرگی که بخاطر نبودن دم دست‌ترین داروها نظیر آنتی‌بیوتیک پَرپَر میشوند. و کفگیر رفیق مادورو چنان به ته دیگ خورده که دولت اخیرا نتوانسته بود اعتبار کافی برای خرید «کاغذ اسکناس» را تامین کرده و به چاپ پول بدون پشتوانه ادامه دهد—و بهای شعارهای توخالی و سودای مدینه فاضله سوسیالیستی را با افزایش تورم از جیب مردمان کشورش بپردازد؛ بانک مرکزی ونزوئلا برای سال جاری درخواست خرید بیش از ده میلیارد قطعه اسکناس را برای دِلارو، یکی از بزرگترین ضراب‌های دنیا، فرستاده بود. عنایت داشته باشید که فدرال رزرو ایالات متحده، برای بزرگترین اقتصاد دنیا که چندین برابر ونزوئلاست، برای همین دوره مالی، حدود هفت و نیم میلیارد قطعه اسکناس سفارش داده بوده. دِلارو در نامه محرمانه‌ای عذرخواهی کرده بود که ونزوئلا بیش از هفتاد میلیون دلار به این شرکت بدهی دارد و عنقریب موضوع را به سهامدارانش اطلاع خواهد داد. مخلص کلام اینکه صدقه سر سوسیالیسم قرن بیست و یکمی تنها متاعی که دچار قحطی نشده گاز اشک‌آور است.

باری، نکته‌ای که عوام و عوامفریبان هردو در درکش دچار مشکل بوده‌اند و بخصوص رفقای چپ از وطنی گرفته تا چاوز تا مادورو تا سندرز از تمیز آن عاجز، تفاوت میان سوسیالیسم و سوسیال‌دموکراسی است. خیلی اوقات مردمان یا سیاستمداران نیک‌نیت اصرار دارند که بازار به این و آن دلیل بهترین ظرف پیشبرد مقاصد عمومی نیست، الا و بلا دولت باید در آموزش و بهداشت و کذا و کذا وارد شود. نکته اینجاست که این ورود دولت مستلزم نقض مالکیت خصوصی و ملی‌کردن صنایع و تیشه زدن به ریشه کارآفرینی و فراری‌دادن صنعت‌گران و فک و فامیلی برگزار کردن فرصت
‌ها و زیرپا گذاشتن حقوق و کرامت شهروندان نیست. این سوداها را می‌توان در ظرف سوسیال‌دموکراسی، همان مدل به اصطلاح دانمارکی که در اسکاندیناوی در جریان است، برگزار کرد و نیازی به تکرار فجایع قرن بیستم، آنچه در اوکراین و چین و غیره گذشت، نیست. در مدل دانمارکی، دولت دخالتی در اقتصاد و قیمت‌گذاری و کنترل و ملی کردن صنایع و امثال اینها ندارد. اقتصاد آزاد است، مالکیت خصوصی به رسمیت شناخته می‌شود، و کارآفرینان منفور نیستند. دولت از نتیجه این اقتصاد آزاد و در نتیجه شکوفا مالیاتش را می‌گیرد و آن را صرف آموزش و بهداشت و غیره می‌کند—بماند که در این کشورها هم مالیات روزافزون مانعی بر سر راه رشد اقتصادی بوده و کاهش نرخ رشد، به گواه بزرگترین اقتصاددانان فقر و توسعه، مهمترین علت افزایش فقر و نابرابریست—لیکن این کجا و آن کجا!

برتراند راسل

چرا کمونیست نیستم؟
— مترجم: مانی قائم‌مقامی

در مورد هر دکترین سیاسی‌‌ای، دو سؤال هست که باید پرسید: (۱) آیا اصول تئوریک آن صادق اند؟ و (۲) آیا سیاست عملی آن ممکن است بر سعادت بشری بیفزاید؟ من به‌سهم خودم، فکر می‌کنم که اصول تئوریک کمونیسم کاذب هستند، و قواعد کلی عملی آن از آن دست قواعدی هستند که بیش‌ازحدِ تصور بر فلاکتِ بشر می‌افزایند.

دکترین‌های تئوریک کمونیسم عمدتاً برگرفته از آراء مارکس هستند. ایرادات من بر مارکس دو دسته‌اند: یکی این‌که مارکس آدمی پریشان‌ذهن و آشفته‌افکار بوده است؛ و دوم این‌که، تفکرش تقریباً یکسره از نفرت و بغض ریشه گرفته است. دکترین ارزش مازاد، که از قرار باید استثمار مزدبگیران را تحت نظام سرمایه‌داری اثبات کند، از دو منبع استنباط شده است: (الف) پذیرش زیرجُلی دکترین جمعیت مالتوس، که مارکس و تمام شاگردانش آن را منکر می‌شوند؛ (ب) اطلاق تئوری ارزش ریکاردو به دستمزدها و نه به قیمت‌های کالاهای تولیدِ انبوه. مارکس کاملاً از نتیجه خرسند بوده است، نه چون نتیجه‌ای که می‌گیرد با واقعیت‌ها مطابقت دارد یا اینکه منطقاً سازوار و منسجم است، بلکه از آن رو که خشمِ مزدبگیران را برخواهد انگیخت. دکترین مارکس، دایر بر این‌که رویدادهای تاریخی از تضاد‌های طبقاتی نشأت می‌گیرند شتابزده و تعمیم نادرست برخی ویژگی‌های بارز انگلستان و فرانسه‌ی صد سال قبل به کل تاریخ جهان است. این عقیده‌اش که نیرویی کیهانی به نام ماتریالیسم دیالکیتیک وجود دارد که فارغ و مستقل از اراده‌ی انسان‌ها بر کل تاریخ بشر حکم می‌راند، اسطوره‌ی محض است. اما خطاهای تئوریک او، جز از این‌رو که، همچون ترتولیان و کارلایل، آرزوی اصلی مارکس هم تماشایِ مجازاتِ دشمنانش بود، و اهمیت چندانی نمی‌داد که در این جریان چه بر سر دوستانش می‌آید، زیاد مهم نیستند.

دکترین مارکس به اندازه‌ی کافی بد بود، اما توسعه‌ی آن تحت حکومت‌های لنین و استالین بسیار بدترش کرد. بنا به تعلیمات مارکس، دوره‌ی انتقالی‌ای انقلابی‌ به دنبال پیروزی پرولتاریا در جنگی داخلی خواهد آمد و در طی این دوره پرولتاریا، طبق روال معمول بعد از جنگی داخلی، دست دشمنان شکست‌خورده‌اش را از قدرت سیاسی کوتاه خواهد کرد. این دوره دوره‌ی دیکتاتوری پرولتاریا خواهد بود. نباید فراموش کرد که در بینشِ پیش‌گویانه‌ی مارکس پیروزیِ پرولتاریا پس از آن محقق خواهد شد که پرولتاریا به اکثریتِ مطلقِ جمعیت برسد. بنابراین دیکتاتوری پرولتاریا، در نظرِ مارکس، نظامی اساساً ضددموکراتیک شمرده نمی‌شود. اما در روسیه‌ی سال ۱۹۱۷، پرولتاریا درصد کوچکی از کل جمعیت بود و اکثریت غالب مردم را دهقانان تشکیل می‌دادند. مقرر کرده بودند که به‌حکم حکومت حزب بلشویک جزءِ بهره‌مند از آگاهی طبقاتی در میانِ پرولتاریا است، و این‌که کمیته‌ی کوچک رهبران حزب بهره‌مندان از آگاهی طبقاتی در حزب بلشویک. ازاین‌رو دیکتاتوری پرولتاریا دیکتاتوری یک کمیته‌ی کوچک، و نهایتاً دیکتاتوری تنها یک نفر—استالین—از آب درآمد. استالین، در مقام تنها پرولتر آگاه از طبقه، میلیون‌ها دهقان را با گرسنگی دادن به مرگ و میلیون‌ها انسانِ دیگر را به کار اجباری در اردوگاه‌های کار اجباری محکوم کرد. او حتی تا بدانجا پیش رفت که دستور داد قوانین توارث از این پس باید متفاوت با آنچه باشند که تا پیش از آن بوده است، و این‌که قسمت قابل توارث نطفه (بافت تولیدمثلی) باید از دستورات شوروی پیروی کند و نه از آن کشیش مِندلِ مرتجع. کاملاً متحیرم و عاجز از درک این‌که چطور کسانی، که هم انسان‌دوستند و هم هوشمند، می‌توانند در اردوگاه بردگی عظیمی که استالین درست کرد، چیزی برای تحسین بیابند.

من همیشه با مارکس مخالف بوده‌ام. اولین نقد خصمانه‌ام از او در سال ۱۸۹۶ منتشر شد. اما ایراداتم به کمونیسم امروزی از ایراداتم به مارکس عمیق‌تر هستند. از جمله‌ی آنها وانهادن و ترک دموکراسی است، که بیش از هر چیز دیگر مصیبت‌بار می‌دانمش. اقلیتی که قدرتش وابسته به فعالیت‌های پلیس مخفی‌ است لزوماً باید بی‌رحم، سرکوب‌گر، و تاریک‌اندیش باشد. خطرهای قدرت غیرمسؤول در طول قرون هجده و نوزده عموماً شناخته‌شده بودند، اما کسانی که مبهوت پیروزی‌های ظاهری اتحاد شوروی شده‌ بودند به کلی تمامِ درس‌هایی را که با قبولِ‌ رنج بسیار در ایام سطلنت مطلقه آموخته بودند، فراموش کرده بودند، و با این توهم غریب که طلایه‌دار پیشرفت هستند به بدترین روزگارانِ قرون وسطی بازگشته بودند.

نشانه‌هایی وجود دارد که با گذشت زمان رژیم روسیه لیبرال‌تر خواهد شد. اما این چشم‌انداز، هرچند شدنی، بسیار دور از یقین است. در این اثناء، همه‌ی کسانی که نه تنها به هنر و علم بها می‌دهند بلکه برای کفایت رزق روزانه و رهایی از این ترس که مبادا حرفی نابجا از دهانِ فرزندان‌شان خطاب به معلم مدرسه به کار اجباری در سرزمین‌های نامسکون سیبری محکوم‌شان کند، نیز اهمیت قائلند، باید از تم
ام توان‌شان بهره بگیرند تا شیوه‌ا‌ی از زندگی‌ کم‌تر پست‌ و بیش‌تر مرفه‌‌ را در کشورهای خودشان حفظ کنند.

کسانی هستند که تحتِ جور و ستمِ کمونیسم، به این نتیجه رسیده‌اند که تنها راه مؤثر برای مبارزه با این شَر جنگ جهانی دیگری است، که به نظر من راهی است خطا. چنین راه‌حلی شاید زمانی ممکن می‌بود، اما در حال حاضر جنگ آن‌قدر وحشت‌آور و کمونیسم آن‌قدر قدرتمند شده است که هیچ‌ معلوم نیست پس از جنگی جهانی چه چیزی به جا خواهد ماند، و چیزی که شاید به جا بماند احتمالاً دست‌کم همان‌قدر بد و ناگوار خواهد بود که کمونیسمِ امروز. این پیش‌بینی به این بستگی ندارد که کدام طرف، اگر اصلاً امکانش برای هیچ‌کدام از طرفین باشد، ظاهراً پیروز است. چنین پیش‌بینی‌ای تنها به نتایج اجتناب‌ناپذیر انهدام جمعی با بمب‌های هیدروژنی و کبالتی بستگی دارد و شاید به بیماری‌هایِ واگیری که هوشمندانه تکثیر و منتشر می‌شوند. راه مبارزه با کمونیسم جنگ نیست. چیزی که علاوه بر چنین جنگ‌افزارهایی لازم است تا کمونیست‌ها را از حمله به غرب بازدارد، کاستن از دلایل نارضایتی در ‌مناطق کمتر ثروتمند جهانِ غیرکمونیستی است. در بیشتر کشورهای آسیا، فقر بسیار زیادی وجود دارد که غرب باید تا آنجا که در ید قدرتش است از آن بکاهد. همچنین در آسیا به سبب قرن‌ها استیلای گستاخانه‌ی اروپایی‌ها ناخشنودی گسترده‌ای وجود دارد. باید با آمیزه‌ای از درایت صبورانه و بیانیه‌‌های تأثیرگذاری که بقایای استیلای همچنان پایدار سفیدپوستان را محکوم می‌کنند، با این مسأله مواجه شد. کمونیسم دکترینی است که از فقر، نفرت و کشمکش ریشه می‌گیرد. فقط با کاستن از گستره‌ی فقر و نفرت است که می‌توان مانع از گسترشِ آن شد.

۱۳۹۵ مرداد ۱۲, سه‌شنبه


آزارهای انسان و دریغ از نگاه انسانی 
دوستان سنی مذهب ، وهابی و... دوستان شیعی مذهب ، ایرانی ، هزاره و... و دوستان هم وطنی که پذیرفتید  اقدامات اعتلاف اسد ضامن امنیت کشور ما است  وگرنه باید در کرمانشاه و تهران علیه داعش مبارزه بکنیم ،  هنگامی که  نگاه و موضع شما  را راجع به فجایع سوریه  که در فضای مجازی و واقعی  می بینم ،  ناراحت  و متاسف می شوم !!! دردناک است ، گمان می رفت این گونه افکار افراطی و خشونت طلب مرتبط به اقلیتی باشد !!! مشاهده افکار عموم مردم و توده ها وحشناک است !!! دوستان شیعه و هزاره نظرات و کامنت های شما سر شار از توصیه برای حمایت جهت قتل عام و کشتار مردم سوریه ، و نیروهای مخالف بشار الاسد برای پایداری بقا اسد و حامیانش بوده است بدین سبب که بشار و حامیانش شیعه حقند و بهشتی و مردان خدا !!!!! و دوستان وهابی شما هم کامنت هایتان سرشار از الله اکبر و دعای برای قتل ، کشتار، مرگ اسد ، نظامیان اسد و حامیانش است اگر چه الان اسد در موضع نامشروع و جنایکارانه ای قرار دارد ولی بدون شک شما با برادران شیعه افراطی تان از یک سنخید ، اگر آیین شما شیعه بود موضع شما دقیقا موضع آنها می بود و اگر آیین آنها هم سنی بود درست موضع آنها را شماها داشتید !!!!! دوستان ایرانی اگر تلقین های دستگاه  روانشناختی کلان قالب دهی اذهان توده ها  از سوی دولت و رسانه های مهلکی چون بی بی سی نبود ، شما اکنون گونه ای دیگر می اندیشیدید !!! افسوس تا زمانی که ما مردمان منطقه رها نشویم از تلقین ها ، خرافه پرستی و  تعصباتی دینی و مذهبی کماکان در آتش جهل و تعصب گرایی خود خواهیم سوخت ، تولید ساختارهای فرمانروایی برآمد نگرش جامعه و  تعامل با فرمانروایانی هستند که در بزنگاههای تاریخی بر مسند قدرت نشسته اند و  فرمانروایان افرادی با نگرش موردی از  جامعه یا طیفی از جامعه شان بوده که جهت دهنده  ، تقویت کننده و بهربرداری کننده  از دریای توده ها با کمک  ابزار زر و زور هستند،  آنها را به شور ، شعف ، انگیزش ، تلاش و جان دادن  در جهت  خدمت به ایدولوژی ، مذهب ، نژاد ، منافع قدرت ، ستمگری و ... وا می دارند و در این راه قتل ، تجاوز ، کشتار و معلول کردن دیگری روا ، موجهه ، مقدس ، امری خدای و خدمت به دین و میهن القاء می کنند !!! متاسفانه این امر هرگز راه به سوی سعادت نسبی بشر مگر شوربختی و انحطاط  نخواهد برد.  واینگونه است که  با بانگ الله اکبر اقدام به جنایت علیه همدیگر خواهیم نمود و گردن زدن و ریختن خون همدیگر را مباح و کلید بهشت و حافظ امنیت ومیهن خواهیم دانست. کاش از این دوران گذر می کردیم و همه ما با نگاهی انسانی بدون  فیلترهای جانبدارانه ایدولوژیک ، قومی ، مذهبی و اتصال به منافع  قدرت با نگاهی انسانی به آزارهای بشری می نگریستیم و همه ما در راه گسترش دادگری ، صلح ، سعادت  و ارزش نهادن به کرامت انسانی و حقوق انسانی تلاش می نمودیم .
سردشت - رامان ظاهری 30 مردادماه 1395



چند روز پیش بود بی بی سی  موذی ترین رسانه وابسته به شیطان با تب وتابی همچون قرائت حماسه ای بزرگ از سوی گوینده در آغاز اخبار درباره کامل شدن محاصره حلب به کمک نیروهای ایران ، حزب الله ، اسد ، کردها و حمایت هوای روسیه ( که منجر به قتل عام هزاران زن ، کودک و غیر نظامی بی گناه  سوری شده بود) به اعلام خبر پرداخت و چنان به صورت روانی القا و اعلام کرد که دیگر تمام شده و اسد خبیث ترین جنایتکار قرن دوباره همچون سابق در دنیا ، کشورو کنفرانسهای بین المللی ریس جمهور قانونی و شریف و مورد احترام سوریه گردید. و همچون یک انسان شریف ، بزرگوار و پیروزمند میدان ، عفو عمومی صادر کرده و یک تونل برای خروج غیر نظامیان و یک تونل برای خروج نظامیان تعبیه کرده است. اکنون شرم بر تو و سکوتت بی بی سی که چون همیشه اقدام  به مشروعیت بخشی اسد و داعش و دشمنی با مردم مظلوم سوریه می نمایی و در حال حاضر  که عملیات شکست محاصره حلب همراه با موفقیت با حضور 15 گروه زیر شاخه ارتش آزاد در حال انجام است و زبان در کام فرو برده ای.
رامان ظاهری - سردشت - مرداد 95