خاطرات 8 روز سفر با دوچرخه به کردستان و حضور در بین مردم با پیام جهانی عاری از مین (پاکسازی و پیوستن به پیمانامه منع مین )
مطالبی که در اینجا خواهید خواند بازتاب نظرات مردم و بیان گوشه ای کوچک از مصائب درناک مردمی است که به ناحق دچار آن شده اند و اندکی از شرح سفر من است و یک کار خبری و یا پژوهش آماری نیست ، وهدف در آن تنها گزارش و خبر نبوده است ، بلکه ارتباط حضوری با مردم و رساندن پیامم در این سفر مد من نظرم بوده و پژوهشی هم به این سبب نیست که هدف این نیت نبوده است ، من از یک مسیر در طول سفر گذر کرده ام و تنها آمار و حوادث آن حوالی را از زبان مردمی که در طول سفر دیده ام نوشته ام . در طول سفر سعی من براین بود که این کنش من یک امر صرفا ورزشی و نمادین نباشد که در دنیای رسانه ای بازتاب می یابد ، بلکه تلاشم بر این بود که بتوانم بصورت حضوری با مردم ارتباط داشته باشم و پیامم را مستقیم به آنها منتقل نمایم و در راستای همین منظور حدود 2000 هزار تراکت را که بیانیه و انگیزه سفرم در آن ذکر شده بود و به مثابه یک رسانه چاپی برای من بود به صورت مستقیم به آنها می دادم و مردم با علاقه آنها را می خواندند و جهت مطالعه دیگران پیش خود نگه می داشتند و من نیتم را پیگیری و ایجاد تداوم در خواست های مردم و نهادها مردمی از مسئولین و همبستگی تمام مردم ، نهادهای مردمی و دولتی برای حل اساسی این فاجعه در حال تکرار ذکر می کردم ، با آنها راجع به پیام سفرم گفتگو می کردم از انتظاراتی که آنها باید از مسولین باید داشته باشند صحبت می کردیم وبه نقش مهمی که تلاش، پیگیری ، کمک و درخواست های آنها از نهادهای مردمی ودولتی می تواند در حل ریشه ای این فاجعه می تواند داشته باشد تا کید می کردم ، به نظرات شان و حوادثی که در منطقه آنها روی داده است گوش می دادم ، از وضعیت پاکسازی میادین مین و زمین های آلوده به مین منطقه آنها می پرسیدم و با همراهی شان دانه های بلوط را که با خود از سردشت آورده بودم می کاشتیم. درکل مسیر سفرم با دوچرخه به هر جایی که می رسیدم با حیرت ، کنجکاویی و پرسش مردمی روبرو می شدم که در سفرم می دیدم و با ستایش و استقبال آنها که چنین مسافت های را با دوچرخه آمده بودم مواجه می شدم و سپس راجع به پیامم و مسایل ذکر شده صحبت می کردم. به دلیل گستردگی جمعیت شهری و ترکیب مها جرتی آنجا امکان این گونه ارتباط ها به سبب محدودیت زمانی و مکانی همچنان که در متن می بینید کمتر میسر شده است. چون در این ابعاد جمعیتی هم اطلاع افراد از همه حوادث کامل نیست وهم تعداد قربانیان در آمار بالاتری قرار دارند که امکان ذکر کردن همه موارد را دشوار می سازد.
پدیده فاجعه مین های زمینی چنان زیاد تکرار شده و مورد و بی توجهی واقع شده است که احساس می کنم در اذهان مردم مظلوم ما این پدیده نظیر حوادث طبیعی همچون دیگر بلایای طبیعی مانند زلزله ، سیل و رعد وبرق و.. نمایانگر شده است و نه چون یک پدیده انسانی که انسان آنرا برای انسان ایجاد کرده و بازیگران به وجود آورنده این پدیده در فاصله ای هم دور از دچار شدن به این جنس از آزارها و هم در فاصله دور از درک آزارهای به وجود آمده برای قربانیانش هستند. می خواستم همگان بدانیم که این حق کودکان ، زنان ، جوانان و مردان مظلوم ما نیست دچار مصدومیت ، مرگ و قطع اعضای بدن بشوند، مین های که در زمین کاشته شده اند با مرگ در ارتباط اند ما دانه بلوط که نماد مقاومت و درخت که نماد زندگی است خواهیم کاشت مردمان و فرزندان ما مستحق رفاه ، شادی و زندگی بهتر هستند نه اینکه در آغاز کودکی با مرگ و قطع اعضای بدنشان از چرخه طبیعی زندگی محروم بمانند همه ما مردم و نهادهای مردمی باید بخواهیم که به این فاجعه پایان داده شود و پدید آورنده گان این پدیده ناانسانی بدانند که دیگر بس است ، درک کنید ، پایان دهید و احترام بگذارید به انسانها و میثاق های بین اللملی.
امیدوارم دوچرخه همانگونه که سازش بین تقابل فرهنگ و طبیعت است بتوانیم با استفاده از آن حافظ صلح ، محیط زیست و انساندوستی باشیم و همه ما در هر موقعیتی که هستیم تلاش بکنیم در راه گسترش صلح ، انساندوستی ، احقاق حقوق انسانی و ارزش گذاشتن به حیات و کرامت انسان در تمام دنیا.
برای اطلاع از گزارش اولیه سفر و دیدار رفقای انجمن هه تاو سردشت هنگام عزیمت من و استقبال پر مهر و محبت آنها هنگام برگشتم به سردشت و نامه من به ریاست جمهوری در رابطه موضوع مین از پست قبلی وبلاگ بازدید بفرمایید. و دراخر از کسانی که تصاویر و نوشته ها ی این وبلاگ را می خواهند مورد استفاده قرار دهند لطفا این امر با ذکر منبع و نقل قول صورت گیرد.
برای اطلاع از گزارش اولیه سفر و دیدار رفقای انجمن هه تاو سردشت هنگام عزیمت من و استقبال پر مهر و محبت آنها هنگام برگشتم به سردشت و نامه من به ریاست جمهوری در رابطه موضوع مین از پست قبلی وبلاگ بازدید بفرمایید. و دراخر از کسانی که تصاویر و نوشته ها ی این وبلاگ را می خواهند مورد استفاده قرار دهند لطفا این امر با ذکر منبع و نقل قول صورت گیرد.
- روز اول
ساعت 1 بعد از ظهر بعد از سرازیر شدن از ارتفاع 1500 متری سردشت از سطح دریا با سرعت زیادی به پل فلزی رسیدم و در اولین روستا برسیو سردشت توقف کردم و اولین فردی که در این سفر با او صحبت کردم مرد 60 ساله ای بود که با کنجکاویی از من پرسید که کجا می روم ، تراکت پیام سفر را به او دادم با علاقه آن را خواند و من بسیار تشویق کرد و یک خودکار به من هدیه دا د که ما جرایی سفرم را با آن بنویسم . به حرکتم ادامه دادم سربالایی شروع شد و تا گردنه دارساوین ادمه داشت بعد از فاصله کمی گذر از پیچ دارساوین قبل از اینکه از آخرین روستای حوزه
سردشت گذر کنم با دو نفر از ساکنان روستایی دارساوین که پدر و فرزندی بودند و در مزرعه خود کنار جاده کار می کردند به همراهی انها دو دانه بلوط که اولین دانه های بلوط کاشته شده در مسیر سفرم بود در کنار مرزعه آنها کاشتیم و با قمقه دوچرخه آبیاری کردیم و به آنها توصیه کردم در صورت جوانه زدن بلوط ها از آنها مراقبت کنند.
بعد از آن مسیر جاده سرازیری تندی منتهی شد که ما را سریع به آبادی بیکش رساند، در قهوه خانه مسیر تعدادی از تراکت ها را به افراد حاضر در آنجا دادیم ، در بین افراد حاضر در آنجا رحیم خدری از وضعیت زمین مزروعی خود می گفت که بعد از تقاضا برای پاکسازی زمینش از نهادهای مربوطه مزرعه او را با لودر شخم زده و زیر و رو کردند و لی اینکار باعث بدتر شدن وضعیت آنجا و منجر به تلفات بعدی در دامها شده است و اکنون زمین او بلا استفاده مانده است وی می گوید در تقاضای بعدی که برای پاکسازی مجدد زمین مزورعی اش ارایه داده به وی پاسخ داده اند که باید با هزینه شخصی اقدام به این کار نماید . او از قربانیان مین در روستایشان خالد رسولی و طاهر شیخی که قطع پا شده اند و یوسف حسنی که بینایی خود را از دست دا ده صحبت کرد ، همگی این افراد قربانی هنگامی که مشغول کار در مزرعه یا چوپانی بوده اند قربانی مین شدند.
در ادامه راه به روستای دول ارزن می رسیم علی رسولیان را که در تعویض روغنی آنجا کار می کرد دیدم ایشان به ذکر این افراد از قربانیان مین در روستایشان پرداختند اسماعیل محمدی جانشان را از دست داده اند ، حاجی صالح افتاده قطع پا شده اند ، شریف شریفی دست خود را از دست داده اند و احمد رحمانی و حاجی رسول رشیدی که هنگام کار آسیب دیده اند از کار افتا ده شده اند.
به روستایی قدیمی کوخان که که در سمت چپ جاده آن داری چندین مغازه ها و قهوه خانه است رسیدم با چند مرد درآنجا صحبت کردیم آنها راجع به وضعیت پاکسازی مین ها در روستای خود گفتند که پاکسازی های صورت گرفته فاقد کاریی بوده است و اینکه روی زمین الوده به مین با لودر حرکت کرده اند و سپس با خا ک پوشانیده شده اند وی از مصدومین مین اشاره کردند و به علی و خالد رسولی دو برادری که هر دو قطع پا شده اند . آنجا آریا فرجی را به من نشان دادند پسر بچه 14 ساله ای که در میکانیکی کار می کرد و از من خواستند که از حادثه ای که چهار سال پیش برای او پیش آمده است از خودش بپرسم ولی هرچه تلاش کردم را جع به این موضوع هیچ چیزی به ما نگفت ، گفتند که چهار سال قبل هنگامی که در مزرعه شی را پیدا می کند با آن شروع به بازی می کند و بر اثر انفجار آ ن به شدت مجرح می شود ، آثار شدید ترکش روی چهره او هنوز دیده می شود. به شهر کانی سور در 15 کیلومتری بانه رسیدم در در پایین و کنار جاده چند پسر بچه را دیدم آنها با کنجکاوی کنار من جمع شدند و بیشترین توجه شان به چراغ جلویی دوچرخه بود ، بچه های مودبی بودند به آنها تراکت دادم که به والدینشان بدهند ، با بچه ها عکس گرفتیم و در حاشیه جوب جاده چند دانه بلوط به همراه آنها کاشتیم..
در کانی سور با علی قادری که مرد 60 ساله ای که از اهالی آنجا بود صحبت کردیم وی به ذکر این افراد از قربانیان مین در شهر کو چک شان پرداختند : عبدالله رحیمی جانش را از دست می دهد ، واحد سعیدی هنگامی که کودک 10 ساله ای بود 15 سال پیش بر اثر انفجار مین بینایی خودر ا از دست می دهد و انگشتانش قطع می شود و شهرام عزیزی پسر بچه 6 ساله ای که در حین بازی با مین جانش را از دست می دهد وی می گوید قربانیان بسیار بیشتر هستند و او همه آنها را به یاد ندارد ضمن اینکه در اثر انفجار مین دامهای زیادی هم تلف شده اند. به کو پیچ سفلی در فاصله 3 کیلومتری بانه می رسم روحانی آبادی را که مرد جوانی است می بینیم او به جلال صالحی اشاره می کند که بر اثر صانحه مین نابینا شده اند و فرد دیگری که در کوپیچ سلامی که بر اثر انفجار مین جانشان را از دست داده اند اشاره کردند.
به شهر بانه رسیدم هوا تازه تاریک شده بود با هما هنگی رفقای انجمن هه تاو سردشت رفیق هوشمند ملایی من را به حامد از رفقای انجمن پاژین از قبل معرفی کرده بودند و از قبل منتظر من بودند و شب مهمان ایشان شده و مورد استقبال و محبت ایشان قرار گرفتیم.
![]() |
به شهر بانه رسیدم هوا تازه تاریک شده بود با هما هنگی رفقای انجمن هه تاو سردشت رفیق هوشمند ملایی من را به حامد از رفقای انجمن پاژین از قبل معرفی کرده بودند و از قبل منتظر من بودند و شب مهمان ایشان شده و مورد استقبال و محبت ایشان قرار گرفتیم.
- روز دوم
صبح با گروهی از دوستان انجمن پاژین دیداری داشتیم و راجع به موضوع و برنامه سفر از من سوال کردند و سپس به تبادل نظر و همفکری با آنها در این زمینه پرداختیم وهنگام حرکت از بانه چند نفر از رفقای انجمن پاژین تا چشمه نرسیده به تونل من را بدرقه کردند و بعد از کاشت دو دانه بلوط در نزدیک کانی از همدیگر خدا حافظی کردیم و دیدار استقبال دوستان انجمن پاژین از من انرژی تازه ای برای طی مسیر به من بخشید.
بعد از طی سربالایی به وردی تونل رسیدم برای گذر امن از تونل کم عرض و طولانی چراغهای جلو و عقب دو چرخه را روشن کردم و کنار سمت چپ دیوار تونل پیاده در حالی که دوچرخه را با دست چپ گر فته بودم حرکت کردم. بعد از گذر از تونل گفتند اینجا گردنه خان است و نزدیک ترین روستا نزدیک به آن روستای کیله شین است ، بعد از تونل چندین رستوران کنار جاده وجود دارد که در آنها کلانه (یک نوع نان کردی که داخل ان سبزیجات و پیازوجود دارد ) به فروش می رسد. معی الدین که رستوران او اولین رستوران بعد از گردنه است می گوید 10 سال پیش در اینجا زنی به نام معصومه که مشغول چیدن گنگر کوهی بود به دلیل انفجار مین جان خود را از دست می دهد و فرد دیگری هم به نام خلیل 20 سال پیش در اینجا بر اثر انفجار مین جانش را از دست می دهد و فرد دیگری به نام رفیق که مشغول چوپانی بوده است بر اثر در اثر انفجار پایش قطع می شود، معی الدین می گوید از اینجا تا خود کیله شین 8 پایگاه نظامی وجود دارد که اطراف آن پاکسازی شده است ولی هنوز این مین ها در این نقاط باعث تلفات انسانی ودام ها می شوند.
بعد از کیله شین که بیشتر سرازیزی است وارد روستای میرده می شوم با چند نفر از زنان روستا که در کوچه نشسته بودند راجع به پیام سفرم و نقش و تلاش شان در پیگیری و خواست آنها از مسولین و کمک به انجمن های مردم نهاد برای پایان دان به این فاجعه صحبت کردم در جمع آنها شلیرعبدالله زاده به ذکر این افراد از قربانیان مین در روستایشان می پردازد : علی طایی و حسین سعیدی پای خود را در اثر انفجار مین از دست می دهند و ابراهیم رشیدی نیز دو سال پیش هنگامی که در کاروان (کاروان در مناطق مرزی کردستان به مسیری که با اسب و قاطر برای حمل و رورد بار به داخل مرز و ارسال بار به خارج مرز طی می شود می گویند ) بودند پای خود را از دست می دهد و فردی به نام علی که از بانه برای چیدن کنگر به منطقه انها آمده بود براثر انفجار مین بینایی هر دو چشم خود را از دست می دهد ، شلیر می گوید اقداماتی برای پاکسازی مین ها در اینجا صورت گرفته است ولی به هیچ وجه کامل و قابل اطمینان نیست. قبل از خداحافطی با زنان میرده از آنها اجازه می گیرم که یک عکس گروهی ازجمع آنها بگیرم بدون اینکه عدم موافقت صریح داشته باشند ، هنگام آماده کردن مقدمات عکاسی ، دوربین و پایه آرام آرام می بینم گروه زنهای نشسته به دلایل کاری مختلف متفرق می شوند و من مجبور می شوم دوباره لوازم را ببندم و هنگامی که دلیل اینکه نمی خواهند عکس بگیرم را می پرسم جواب می دهند که خودشان دوست دارند عکس بگیرند ولی همسرانشان معترض می شوند ، برخلاف روستا های سردشت که من چندین بار عکاسی مستند اجتماعی را آنجا انجام داده ام زنان برخورد را حت تری در آنجا با عکس داشتند ، در اینجا کودکان خردسال و نوجوان دختر و پسر هم هنگام بازی گروههای تفکیک شده تر ی بازی می کنند.
بعد از کیله شین که بیشتر سرازیزی است وارد روستای میرده می شوم با چند نفر از زنان روستا که در کوچه نشسته بودند راجع به پیام سفرم و نقش و تلاش شان در پیگیری و خواست آنها از مسولین و کمک به انجمن های مردم نهاد برای پایان دان به این فاجعه صحبت کردم در جمع آنها شلیرعبدالله زاده به ذکر این افراد از قربانیان مین در روستایشان می پردازد : علی طایی و حسین سعیدی پای خود را در اثر انفجار مین از دست می دهند و ابراهیم رشیدی نیز دو سال پیش هنگامی که در کاروان (کاروان در مناطق مرزی کردستان به مسیری که با اسب و قاطر برای حمل و رورد بار به داخل مرز و ارسال بار به خارج مرز طی می شود می گویند ) بودند پای خود را از دست می دهد و فردی به نام علی که از بانه برای چیدن کنگر به منطقه انها آمده بود براثر انفجار مین بینایی هر دو چشم خود را از دست می دهد ، شلیر می گوید اقداماتی برای پاکسازی مین ها در اینجا صورت گرفته است ولی به هیچ وجه کامل و قابل اطمینان نیست. قبل از خداحافطی با زنان میرده از آنها اجازه می گیرم که یک عکس گروهی ازجمع آنها بگیرم بدون اینکه عدم موافقت صریح داشته باشند ، هنگام آماده کردن مقدمات عکاسی ، دوربین و پایه آرام آرام می بینم گروه زنهای نشسته به دلایل کاری مختلف متفرق می شوند و من مجبور می شوم دوباره لوازم را ببندم و هنگامی که دلیل اینکه نمی خواهند عکس بگیرم را می پرسم جواب می دهند که خودشان دوست دارند عکس بگیرند ولی همسرانشان معترض می شوند ، برخلاف روستا های سردشت که من چندین بار عکاسی مستند اجتماعی را آنجا انجام داده ام زنان برخورد را حت تری در آنجا با عکس داشتند ، در اینجا کودکان خردسال و نوجوان دختر و پسر هم هنگام بازی گروههای تفکیک شده تر ی بازی می کنند.
به روستای میتو رسیدم نزدیک جاده محمد جوانمردی را می بینم وی از پایگاه متروکه ای صحبت می کند که باعث آسیب رساندن به اهالی و تلف شدن دامها شده است او اظهارمی دارد که پایگاه روستای آنها به هیج و جه پاکسازی نشده است.
بعد از روستای میتو به تموغه که در 15 کیلومتری سقز قرار دارد و به دلیل وجود قلعه های اشرفیه و کچان که در آنجا واقع شده اند شهرت دارد، با مکانیک روستا حامد وحیدی صحبت کردم وی فردی است که از پاکسازی های انجام گرفته رضایت دارد او به ابراهیم رحمانی از اهالی روستا یشان که بر اثر انفجار مین نابینا شده است اشاره کرد.
بعد از روستای میتو به تموغه که در 15 کیلومتری سقز قرار دارد و به دلیل وجود قلعه های اشرفیه و کچان که در آنجا واقع شده اند شهرت دارد، با مکانیک روستا حامد وحیدی صحبت کردم وی فردی است که از پاکسازی های انجام گرفته رضایت دارد او به ابراهیم رحمانی از اهالی روستا یشان که بر اثر انفجار مین نابینا شده است اشاره کرد.
به شهر سقز می رسم مهد تمدن ماد در یکی از پارکهای شهر با زانیار و ارسلان که از دانشجویان حسابداری دانشگاه آزاد سقز بودند عکس گرفتیم آنها راجع به سفرم با کنجکاوی از من سوال کردند و تراکت های پیام سفر را به آنها دادم و به من تعارف کردند که به محل کارشان بروم که کمی استراحت کنم.
بعد از رفتن آنها دچار ضعف و گرسنگی شدیدی که ناشی از فعالیت زیاد دوچرخه سواری بود شدم و به روبرویم نگاه کردم یک رستوران غذای آماده دیدم مستقیم آنجا رفتم و با اشتها تمام غذای تازه و خوبی را که آوردند همراه با نان بدون نگرانی از افزایش وزن همیشگی خوردم و سپس توام با سنگینی نهار به آرامی به حرکتم ادمه دادم که از شهر سقز خارج شوم بعد از سقز انگار برخلاف سردشت کمتر فشردگی جمعیتی دیده می شود و کمتر روستاهای کنار جاده ای را می بینیم و پراکندگی جمعیتی بیشتری در اینجا دیده می شود. درادامه راه یکی از اهالی دره اسماعیل را می بینم ا و می گوید آب بردگی مین های پایگاه مترکه اسماعیل دره باعث اتلاف دامهای زیادی شده است و در روستای کاکه سیاو فردی به اسم آزاد بر اثر انفجار مین جانش را از دست داده است.
به راهم ادامه می دهم بعد از یک سرازیری به پل سنته می رسم بعد از آن برخلاف انتظار مواجه با سربالایی ممتدی می شوم و در طول این مسیر کمتر آبادی و روستایی و دیده می شود هنگامی که هوا رو به تاریکی می رفت از فاصله ای دور کشاورزی را دیدم که مشغول کار با پمپ آب بودند دست تکان دادند و با اشاره تعارف کردند که مهمان آنها باشم و من نیز همراه با ابراز تشکر به راهم ادامه دادم.
با تاریکی شب ، گرسنگی ، سربالایی ، خستگی و سرمای کمی که داشت بیشتر می شد مواجه شدم و انگار این مسیر خالی از سکنه بود بعد از طی مسافتی که به کندی به پایان رسید در تاریکی شب چراغهای از فاصله دور دیدم و هنگامی که به آنجا رسیدم گفتند اینجا روستای ایران شاه است بعد از کمی استراحت و صرف شام در یک غذا خوری، ساعت 11:30 شب شد. از یکی از اهالی راجع به مکان اقامتی سوال کردم و گفتند اینجا جایی ندارد و آدرس مغا زه ای را به من داد و گفت که پیش او که پسر خادم مسجد است بروم . وقتی آنجا رسیدم با او صحبت کردم و راجع به سفرم سوال کرد و من تعدادی از تراکت های سفر را به او دادم که به اهالی روستا بدهد ، جوان مودب و مهربانی بود و من را به داخل مسجد راهنمایی کردند و تمام بخاری های داخل مسجد را روشن کردند و پتوی تمیزی برایم آورد و تاکید کرد که هر در صورت نیاز به هر وسیله ای یا مشکلی به او زنگ بزنم ، من حس عجیبی داشتم اولین باری بود که این تجربه امشب را داشتم و به شوخی به او گفتم اولین باری است که در خانه خدا می خوابم حتما خواب آرامی خواهم داشت و او گفت هر چند عضو هیئت امنای مسجد است ولی اینها توهمات و زاییده ذهن بشر است و اینجا خانه خلق است و هژاران (فقرا ) و آسوده بخواب.
بعد از رفتن آنها دچار ضعف و گرسنگی شدیدی که ناشی از فعالیت زیاد دوچرخه سواری بود شدم و به روبرویم نگاه کردم یک رستوران غذای آماده دیدم مستقیم آنجا رفتم و با اشتها تمام غذای تازه و خوبی را که آوردند همراه با نان بدون نگرانی از افزایش وزن همیشگی خوردم و سپس توام با سنگینی نهار به آرامی به حرکتم ادمه دادم که از شهر سقز خارج شوم بعد از سقز انگار برخلاف سردشت کمتر فشردگی جمعیتی دیده می شود و کمتر روستاهای کنار جاده ای را می بینیم و پراکندگی جمعیتی بیشتری در اینجا دیده می شود. درادامه راه یکی از اهالی دره اسماعیل را می بینم ا و می گوید آب بردگی مین های پایگاه مترکه اسماعیل دره باعث اتلاف دامهای زیادی شده است و در روستای کاکه سیاو فردی به اسم آزاد بر اثر انفجار مین جانش را از دست داده است.
به راهم ادامه می دهم بعد از یک سرازیری به پل سنته می رسم بعد از آن برخلاف انتظار مواجه با سربالایی ممتدی می شوم و در طول این مسیر کمتر آبادی و روستایی و دیده می شود هنگامی که هوا رو به تاریکی می رفت از فاصله ای دور کشاورزی را دیدم که مشغول کار با پمپ آب بودند دست تکان دادند و با اشاره تعارف کردند که مهمان آنها باشم و من نیز همراه با ابراز تشکر به راهم ادامه دادم.
با تاریکی شب ، گرسنگی ، سربالایی ، خستگی و سرمای کمی که داشت بیشتر می شد مواجه شدم و انگار این مسیر خالی از سکنه بود بعد از طی مسافتی که به کندی به پایان رسید در تاریکی شب چراغهای از فاصله دور دیدم و هنگامی که به آنجا رسیدم گفتند اینجا روستای ایران شاه است بعد از کمی استراحت و صرف شام در یک غذا خوری، ساعت 11:30 شب شد. از یکی از اهالی راجع به مکان اقامتی سوال کردم و گفتند اینجا جایی ندارد و آدرس مغا زه ای را به من داد و گفت که پیش او که پسر خادم مسجد است بروم . وقتی آنجا رسیدم با او صحبت کردم و راجع به سفرم سوال کرد و من تعدادی از تراکت های سفر را به او دادم که به اهالی روستا بدهد ، جوان مودب و مهربانی بود و من را به داخل مسجد راهنمایی کردند و تمام بخاری های داخل مسجد را روشن کردند و پتوی تمیزی برایم آورد و تاکید کرد که هر در صورت نیاز به هر وسیله ای یا مشکلی به او زنگ بزنم ، من حس عجیبی داشتم اولین باری بود که این تجربه امشب را داشتم و به شوخی به او گفتم اولین باری است که در خانه خدا می خوابم حتما خواب آرامی خواهم داشت و او گفت هر چند عضو هیئت امنای مسجد است ولی اینها توهمات و زاییده ذهن بشر است و اینجا خانه خلق است و هژاران (فقرا ) و آسوده بخواب.
- روز سوم
صبح زود با صدای اذان و نماز مومنین از خواب بیدار شدم و بعد از آماده شدن در حالی که هنوز کمی خواب آلود بودم بعد از 1 کیلومتر رکاب زدن و حرکت به سبب شروع دوباره بارند گی که از دیشب با وقفه و رگبار شروع شده بود همانند بیشتربارندگی های اردیبهشت ماه به سرعت برگشتم و 2 ساعت منتظر توقف بارندگی ماندم و در این مدت دوباره به مسجد برگشتم و یک ساعتی خوابیدم و بعد با یکی از اهالی روستا به نام عبدالله راجع به وضعیت و حوادث آنجا صحبت کردم وی می گوید ایرانشاه به داشتن قلعه ای از دوران تیموری شهرت دارد او راجع به وضعیت مین ها در آنجا می گوید که پایگاه متروکه روستای آنها را با بلودوزر زنجیری پاکسازی کرده اند ولی هنوز کسی جرات رفتن به آنجا را ندارد و هنوز خطر مین ها در قسمتهای پاکسازی شده وجود دارد وی به راجع به قربانیان مین در منطقه خودشان می گوید در روستای آنها کودکی به نام جلیل بهرامی زمانی که 12 ساله بوده است هنگام چرای گوسفندان براثر انفجار مین جانش را از دست می دهد وکودک دیگری که برای چیدن گیاهان کوهستانی به طبیعت رفته بود بر اثر افجار مین جان می بازد و همچنین کودک دیگری به نام انور قادریان که مشغول بازی با مین بوده است جانش را براثر انفجار آن از دست داده و دو کودک همراه وی به شدت مجروح می شوند. وی به کودک دیگری از اهالی روستایشان اشاره می کند که به دنبال عمویش، چوپان آبادی بیرون می رود بر اثر انفجار مین یک چشم خود را کامل از دست می دهد و چشم دیگر او دچارکم بینایی می شود. عبدالله که الان 40 ساله دارد می گوید هنگامی که سنم 10 بود روزی همراه با پدرم مشغول جمع کردن علوفه بودم شی ناشناسی به اندازه تخم مرغ پیدا کردم و این شی توجه من را به خود جلب کرد و هنگام نزدیک شدن آن پدرم هشدار داد که به آن دست نزنم وی می گوید اگر هوشیاری و سرعت عمل پدرم در آن لحظه نبود شاید من هم دچار سرنوشت همان قربانیان قبلی روستایمان می شدم. تمام این حوادث را عبدالله در مورد یک روستا می گوید در حالی که در اینجا تنها یک پایگاه وجود دارد و جزو مناطق کم آلوده تر و دورتر به مرز است.
در ادامه راه به یکی از اهالی میراوه رسیدم ، رضا قاسمی که راننده تراکتور بود از دیدن سفر من با دو چرخه کنجکاو می شود و من راجع به وضعیت مردم منطقه آنها درارتباط با مین ها پرسیدم او می گوید روستایی شان 30 خانوار دارد و پاکسازی پایگاه متروکه واقع در روستای آنها با دستگاه مین یاب انجام گرفته است و لی هیچ گونه اطمینانی به ناحیه پاکسازی شده وجود ندارد و کسی جرات نمی کند به آنجا برود وی می گوید دختر بچه ای 8 ساله به نام حیات احمد پناه در روستای آنها حتی بعد از پاکسازی انجام گرفته در اثر انفجار مین پایش را از دست داده است او می افزاید که مردم روستای آنها یک بار از فرمانداری سقز تقاضای پاکسازی مجدد مین ها را کرده اند ولی هیچ گونه اقدامی تا حالا در این زمینه صورت نگرفته است.
به روستای جیر آمینه می رسم یکی از اهالی روستا می گوید روستای آنها مین روبی و پاکسازی شده است ولی این پاکسازی غیر قابل اطمینان است وی می گوید 15 سال پیش کودک 12 ساله ای که نوبت چرای گوسفندان آنها در آبادی بوده است هنگام چراندن گوسفندان تمام روده وشکم او پاره می شود و جانش را از دست می دهد.
در ادامه راه به یکی از اهالی میراوه رسیدم ، رضا قاسمی که راننده تراکتور بود از دیدن سفر من با دو چرخه کنجکاو می شود و من راجع به وضعیت مردم منطقه آنها درارتباط با مین ها پرسیدم او می گوید روستایی شان 30 خانوار دارد و پاکسازی پایگاه متروکه واقع در روستای آنها با دستگاه مین یاب انجام گرفته است و لی هیچ گونه اطمینانی به ناحیه پاکسازی شده وجود ندارد و کسی جرات نمی کند به آنجا برود وی می گوید دختر بچه ای 8 ساله به نام حیات احمد پناه در روستای آنها حتی بعد از پاکسازی انجام گرفته در اثر انفجار مین پایش را از دست داده است او می افزاید که مردم روستای آنها یک بار از فرمانداری سقز تقاضای پاکسازی مجدد مین ها را کرده اند ولی هیچ گونه اقدامی تا حالا در این زمینه صورت نگرفته است.
به روستای جیر آمینه می رسم یکی از اهالی روستا می گوید روستای آنها مین روبی و پاکسازی شده است ولی این پاکسازی غیر قابل اطمینان است وی می گوید 15 سال پیش کودک 12 ساله ای که نوبت چرای گوسفندان آنها در آبادی بوده است هنگام چراندن گوسفندان تمام روده وشکم او پاره می شود و جانش را از دست می دهد.
از پل سنته که دیروز عصر آنجا بودم تا الان که به شهر بعدی می رسم که حدود 50 کیلومترمسافت را طی کرده ام و بیشتر این مسافت هم سربالای بوده است و در طول تجارب دوچرخه سواری جاده ای که تا الان داشته ام به این اندازه سربالایی نه این دلیل که داری شیب تندی بوده باشد بلکه شیب به این اندازه ممتد و طولانی را رکاب نزده بودم و مشخص بود به مکانی می روم که ارتفاع بالایی از سطح دریا خواهد داشت. درست بود به شهر زرینه اوبا تو نگین برفی کردستان و بلندترین و سردترین شهر ایران می رسم این شهر 2480 متر از سطح دریا ارتفاع دارد و نسبت به نقطه حرکتم سردشت که سطح شهر در ارتفاع 1500 متری سطح دریا قرار گرفته است ارتفاع بالایی دارد. با امجد شهبازی از اهالی زرینه صحبت می کنم وی اظهار می دارد که پاکسازی های انجام گرفته غیر قابل اطمینان بوده و می بایست قبل از اینکه زمان زیادی از تخلیه پایگاه های نظامی می گذشت پاکسازی ها را شروع می کردند ولی متاسفانه اکنون لایه های خاک روی مین ها را پوشانیده است و پاکسازی را دشوارتر و غیر قابل اطمینا ن تر کرده است و مسولین هم تا زمان وقوع حادثه اقدامی انجام نداده اند وی به ذکر این افراد که در شهر کوچک آنها قربانی مین شده اند می پردازد ، فرزاد محمدیان هنگام چراندن گوسفندان در اثر انفجار مین جان خود را از دست می دهد و فرد همراه او کمال رستمی دچار نابینایی از یک چشم می شود و فرد دیگری به نام ادریس عبدالله زاده هنگام کولبری بر اثر انفجار مین کل پای چپ خود را از دست می دهد و جلیل محمد خانی بر اثر انفجار مین دچار اختلالات عصبی می شود وی می گوید موارد بیشتری وجود دارد که وی از آنها اطلاع بوده و یا الان به خاطر نمی آورد .
در 3 کیلومتری دیواندره به روستای رشید آباد رسیدم و میان کودکانی که مشغول بازی بودند رفتم با آنها عکس گرفتم و به همراه هم چند دانه بلوط کاشتیم و تراکت های پیام سفر را به آنها دادم که به خانه ببرند.
نرسیده به تابلوی ورودی دیواندره دو نفر از دوستان همشهری من رحیم خضرنیا و آزاد پذیرفته که با ماشین شخص عازم تهران بودند و هنگامی که متوجه من شدند 100 متری را که دور شده بودند برگشتند، هیجانزده شدیم و مدتی با هم گفتگو کرده و سه تایی عکس گرفتیم.
رفقای انجمن هه تاو سردشت دلشاد خضری ، مسعود اسپندار، و ژیان بیگزاده و هوشمند ملایی در طول سفر با من در تماس بودند و با محبت پیگر وضعیت سفرم و جویای حال من بودند وزحمت آماده کردن عکس و گزارش کوتاه سفرم را برای انتشار در وب سایت های و شبکه های اجتماعی برعهده داشتند . وقتی وارد دیواندره شدم و بیش از دو ساعت مشغول آماده کردن عکس برای تهیه گزارش کوتاه سفر بودم که آن روی وبلاگم قرار بدهم که دوستان تصاویر و گزارش آن را انتشار دهند به دلیل فرمت خاصی که با آن عکاسی می کنم به زحمت در دیواندره توانستیم تصاویر را باز نمایم، به کافی نتی که مراجعه کردم دو جوان خوب دیواندره ای آنجا کار می کردند و دلسوزانه تلاش کردند که این مشکل حل شود میکائیل که فارغ التحصیل ادبیات فارسی بود همه کارهای تایپ ، ادیت و ارسال اولیه عکسها ضمن دادن پسورد وبلاگ را با اطمینان خاطر به او سپردم.
در طول این سفر یکی از کسانی که محبت زیادی به من داشتند و همیشه در تماس و پیگیر فعالیتم و جویای حال من بودند رفیق بهنام صادقی مدیر وبلاگ مین و زندگی ، نویسنده و فعال اجتماعی در حوزه آموزش های پیشگیری از خطرات مین و حمایت از مصدومین ، بودند ، ایشان باعث شدند که خبر فعالیت من در سایت های پر مخاطبی چون خبرآنلاین ، افتاب و ایران بدون مین و ... انتشار پیدا کند.
در 3 کیلومتری دیواندره به روستای رشید آباد رسیدم و میان کودکانی که مشغول بازی بودند رفتم با آنها عکس گرفتم و به همراه هم چند دانه بلوط کاشتیم و تراکت های پیام سفر را به آنها دادم که به خانه ببرند.
نرسیده به تابلوی ورودی دیواندره دو نفر از دوستان همشهری من رحیم خضرنیا و آزاد پذیرفته که با ماشین شخص عازم تهران بودند و هنگامی که متوجه من شدند 100 متری را که دور شده بودند برگشتند، هیجانزده شدیم و مدتی با هم گفتگو کرده و سه تایی عکس گرفتیم.
رفقای انجمن هه تاو سردشت دلشاد خضری ، مسعود اسپندار، و ژیان بیگزاده و هوشمند ملایی در طول سفر با من در تماس بودند و با محبت پیگر وضعیت سفرم و جویای حال من بودند وزحمت آماده کردن عکس و گزارش کوتاه سفرم را برای انتشار در وب سایت های و شبکه های اجتماعی برعهده داشتند . وقتی وارد دیواندره شدم و بیش از دو ساعت مشغول آماده کردن عکس برای تهیه گزارش کوتاه سفر بودم که آن روی وبلاگم قرار بدهم که دوستان تصاویر و گزارش آن را انتشار دهند به دلیل فرمت خاصی که با آن عکاسی می کنم به زحمت در دیواندره توانستیم تصاویر را باز نمایم، به کافی نتی که مراجعه کردم دو جوان خوب دیواندره ای آنجا کار می کردند و دلسوزانه تلاش کردند که این مشکل حل شود میکائیل که فارغ التحصیل ادبیات فارسی بود همه کارهای تایپ ، ادیت و ارسال اولیه عکسها ضمن دادن پسورد وبلاگ را با اطمینان خاطر به او سپردم.
در طول این سفر یکی از کسانی که محبت زیادی به من داشتند و همیشه در تماس و پیگیر فعالیتم و جویای حال من بودند رفیق بهنام صادقی مدیر وبلاگ مین و زندگی ، نویسنده و فعال اجتماعی در حوزه آموزش های پیشگیری از خطرات مین و حمایت از مصدومین ، بودند ، ایشان باعث شدند که خبر فعالیت من در سایت های پر مخاطبی چون خبرآنلاین ، افتاب و ایران بدون مین و ... انتشار پیدا کند.
هوا داشت تاریک می شد از دیواندره به سوی سنندج حرکت کردم شب انرژی زیادی برای رکاب زدن وجود ندارد ولی سربالایی ممتدی را که از پل سنته تا زرینه اباتو طی کرده بودم امشب انگار شب تلافی آن بود در این مسیر به جزء یک سربالای به سمت گردنه مام اوخ یا کفی بود یا سراشبیی به سبب عرض کم جاده وشدت تردد ماشین ها بیشتر مسافت را در شانه عریض خاکی که عریض تر از خود جاده بود و برای تعریض جاده آماده شده بود طی کردم در سمت چپ من صدای رودخانه قزل حسن که در تاریکی شب دیده نمی شد ولی صدایش و نسیم مرطوب آن با صدای مداوم قورباغه ها شنیده می شد طی کردم ، شب زیبایی بود و هوا دلپذیر بود و مرطوب ، قبل از شروع سربالای یک وانت که در حال حرکت بود توقف کرد و با کنجکاوی از من پرسید که کجا می روم و تعارف زیادی کرد که تا رسیدن گردنه دوچرخه را پشت وانت بگذارم و همراه او شوم و بعد از آن رکاب بزنم ولی من تصمیم گرفته بودم تمام مسافت سفرم را خودم رکاب بزنم و برای رسیدن به گردنه مام اوخ چند کیلومتر سربالایی را طی کردم ، پس از گردنه سرا شیبی بسیار تندی شروع شد و 17 کیلومتر را به سرعت طی کردم رکاب زدن در این هنگام و تاریکی حس لذت بخشی از سبکی ، قدرت و پرواز برایم داشت. به باقر آباد رسیدم و گفتند در امتداد همین سرازیری به زودی به روستای حسین آباد می رسم، امشب توانستم بیش از 50 کیلومتر مسیر را با رکاب زدن و بدون رکاب زدن طی کنم و وقتی به حسین آباد رسیدم سراغ مکان اقامتی را گرفتم دوباره من را به سمت یکی از دو مسجدی که آبادی وجود داشت راهنمایی کردند. به انجا رفتم طلبه های شاد و شوخی آنجا بودند که به من اتاقی دادند و مدتی با همدیگر صحبت کردیم. پتو و بالشی در آن اتاق بود وضعیت بسیار نا مناسبی داشتند ، بالش بادی و ملافه ای که همراهم آورده بودم آن شب بسیار به کمکم آمدند و این ودومین شب در زندگیم بود که در خانه خدا و یا خانه خلق می خوابیدم.
- روز چهارم
چون حرکت دیشبم در تاریکی شب و خلوت بود نتوانسته بودم با اهالی و آبادی هایی که در مسیر حرکتم هستند راجع به پیامم و موضوع مین ها صحبت کنیم ، صبح با چند نفر از اهالی روستا صحبت کردم آنها از جاذبه طبیعی این ناحیه کوه بانی چوب گفتند که در 22 کیلومتری حسین آباد است و تا آخرین ماه بهار در آنجا برف وجود دارد.
راجع به وضعیت مین ها امین مولانی می گوید پایگا ههای این اطراف را با لودر و دستگا مین روبی کرده اند ولی تنها تا 70 درصد از نتیجه این کار اطمینان وجود دارد او می گوید فردی به اسم عطی گزانی براثر انفجار مین پای خود را از دست می دهد و 15 سال پیش در 8 کیلومتری حسین آباد در روستای تفتیله 5 کودک قربانی حادثه یک مین زنجیره ای می شوند و در این حادثه انور 15 ساله پای خود را از دست می دهد ، فرزاد دچار نابینایی و جراحت جمجمه می شود ، فرید دچار نابینایی و جراحت صورت شده و امید و فردین هم بینایی خود را از دست می دهند.
بعد از ارتباط با مردم ، خوردن صبحانه ، پنچرگیری لاستیک عقب دوچرخه ام که براثر طی نمودن مسافت دیشب در شانه خاکی به وجود آمده بود و صبح متوجه این مشکل شده بودم ، جواب دادن به تماسهای بی پاسخ زیادی از رفقا ، خانواده وغیره که دیشب و دیروز دریافت کرده بودم و فرصت پاسخ دادن به آنها را نیافته بودم ، ساعت به 12 ظهر رسید ، سپس به حرکتم ادامه دادم در 45 کیلومتری سنندج بودم ولی مسیر باقی مانده تا سنندج اغلب سربالایی بود در ادامه حرکت به سوی سنندج به اولین آبادی که عباس آباد بود و 12 خانوار داشت رسیدم ، رئوف زن سلیمی از اهالی عباس آباد را می بینم وی میگوید که 3 سال پیش با بلوذر پایگاه متروکه این روستا را پاکسازی کردند و قبل از آن تعداد زیادی از دامهای از بین رفته و چند نفر از اهالی روستا آسیب می بینند ولی بعد از پاکسازی هر چند این اتفاق دوباره نیا فتاده است و لی هنوز نگران هستیم. بعد از گذر از تونل حسین آباد یک نوجوان 15 ساله ای به نام کارو را در مسیر حرکتم می بینم تعدای تراکت به او می دهم که به اهالی آبادی شان بدهد و راجع به وضعیت آنجا در ارتباط با مین ها از او می پرسم و می گوید : روستای آنها بازی رباب نام دارد و پایگاه مشرف به روستا را مین روبی کرده اند و قبل از مین روبی فردی به اسم فواد در اثر انفجار مین پایش را از دست داده است.
به نزدیکی سارو قامیش که در 15 کیلومتری سنندج واقع شده است می رسم تمام دامنه ها ، تپه ها و چشم اندازهای آنجا را سبز مخملی ولطیفی فرا گرفته است و در افق، دامنه ها جلوه ای هاله مانند پیدا کرده اند.
محمد مرادی را می بینیم که در آنجا دامدار است وی می گوید 10 سال پیش بعد از متروک شدن پایگاه روستای آنها نجم الدین علی خانی و صبا عزیزی که کار گر دکل برق بودند بر اثر انفجار مین هردو پای خود را از دست می دهند و جالب توجه آنکه
وی می گوید که این حادثه بعد از پاکسازی های صورت گرفته اتفاق افتاده است و دامهای زیادی هم در روستا بر اثر انفجا مین تلف شده اند ، شریک او صلاح حسن خانی می گوید در روستای دوویسه چوپانی که در حال چراندن دامها بوده است یک دست خود را از دست می دهد و دچار آسیب بینایی می شود و در روستای مائین دول سارال سنندج هم فرد دیگری پای خود را بر اثر انفجار مین از دست می دهد. هنگام نزدیک شدن به شهر سنندج رفقای انجمن ماف سنندج که خبر آمدنم را دوست خوبم عثمان مزین به آنها اطلاع داده بود تماس می گیرند..
به نزدیکی سارو قامیش که در 15 کیلومتری سنندج واقع شده است می رسم تمام دامنه ها ، تپه ها و چشم اندازهای آنجا را سبز مخملی ولطیفی فرا گرفته است و در افق، دامنه ها جلوه ای هاله مانند پیدا کرده اند.
محمد مرادی را می بینیم که در آنجا دامدار است وی می گوید 10 سال پیش بعد از متروک شدن پایگاه روستای آنها نجم الدین علی خانی و صبا عزیزی که کار گر دکل برق بودند بر اثر انفجار مین هردو پای خود را از دست می دهند و جالب توجه آنکه
وی می گوید که این حادثه بعد از پاکسازی های صورت گرفته اتفاق افتاده است و دامهای زیادی هم در روستا بر اثر انفجا مین تلف شده اند ، شریک او صلاح حسن خانی می گوید در روستای دوویسه چوپانی که در حال چراندن دامها بوده است یک دست خود را از دست می دهد و دچار آسیب بینایی می شود و در روستای مائین دول سارال سنندج هم فرد دیگری پای خود را بر اثر انفجار مین از دست می دهد. هنگام نزدیک شدن به شهر سنندج رفقای انجمن ماف سنندج که خبر آمدنم را دوست خوبم عثمان مزین به آنها اطلاع داده بود تماس می گیرند..
به ابتدای شهر زیبای سنندج رسیدم شهری کم نظیر از اختلاف سطح های متنوع که بر روی شیب ها و تپه ها بنا نهاده شده سنندج دوست داشتنی که شور پایتخت ها را دارد و مدت زمان زیادی این شهر مرکز فرمانراویی ایالت کردستان و حاکم نشین اردلان بوده است. در ابتدای ورودم به سنندج دو نفر جوان را می بینم و به سوی آنها می روم ، می خواهم نحوه رسیدن به آبیدر را از آنها می خوام بپرسم که محل قرار و دیدار من با رفقای انجمن ماف است و به طرز غافلگیر کننده ای به من سلام می کنند و خوش آمد می گویند !!! آنها جبار طهماسبی و سالار شریفی از دوستان ماف بودند و همراه با هم ، آنها سوار بر ماشین و من رکاب زنان به سوی محل قرار دامنه کوه آبیدر می رویم ، قبلا راجع به فعالیتها و تلاشهای این انجمن در رسانه ها خوانده بودم و اکنون که سعادت دیدار با آنها از نزدیک آن هم به این شیوه و در این زمان که افتخار استقبال گرم و دوستانه از سوی این رفقا پیدا کردم ، سبب خوشحالی و ایجاد انرژی بیشتر در من گردید.
جبار طهماسبی مدیر مسوول ماف می گویید بیشتر اعضای انجمن در مسافرت بودند به این دلیل نتوانستند حضور پیدا کنند ، به جزء جبار، ژینا مدرسی گرجی ، سالار شریفی و مهران امنینی در آنجا حضور داشتند. با آنها راجع به پیام سفر ، برنامه سفر ، انجمن هه تاو سردشت و حوزه های فعالیت های آن و فعالیت های انجمن ماف صحبت کردیم . جبار طهماسبی می گوید کخ آنها یک انجیوی غیر دولتی هستند که با کمک اعضاء و همکاری صلیب سرخ جهانی اداره می شود او راجع به کارنامه فعالیت های انجمن ماف می گوید تا کنون در 111 روستایی استان کردستان به آموزش پیشگیری و مقابله با خطرات مین پرداخته اند و 13 هزار نفر را با ارایه گواهینامه آموزش داده اند.
جبار طهماسبی مدیر مسوول ماف می گویید بیشتر اعضای انجمن در مسافرت بودند به این دلیل نتوانستند حضور پیدا کنند ، به جزء جبار، ژینا مدرسی گرجی ، سالار شریفی و مهران امنینی در آنجا حضور داشتند. با آنها راجع به پیام سفر ، برنامه سفر ، انجمن هه تاو سردشت و حوزه های فعالیت های آن و فعالیت های انجمن ماف صحبت کردیم . جبار طهماسبی می گوید کخ آنها یک انجیوی غیر دولتی هستند که با کمک اعضاء و همکاری صلیب سرخ جهانی اداره می شود او راجع به کارنامه فعالیت های انجمن ماف می گوید تا کنون در 111 روستایی استان کردستان به آموزش پیشگیری و مقابله با خطرات مین پرداخته اند و 13 هزار نفر را با ارایه گواهینامه آموزش داده اند.
جبارطهماسبی می گوید متاسفانه کشور ما هنوز به معاهده منع مین ضد نفر اتاوا نپیوسته است و ما هم باید تلاشمان را انجام دهیم که ایران هم به این معاهده بپیوندد و پاکسازی کامل صورت گیرد و دیگر در هیچ شرا یطی از مین ضد نفر استفاده نشود ولی تا پیوستن ایران به این معاهده کاری که می توانیم انجام بدهیم آموزشهای پیشیگیرانه و مقابله با خطرات مین و آگاه کردن مردم می باشد که جلوی شدت فاجعه ، مصدومیت و آسیب های بیشتر را بگیریم. سالار شریفی از دیگر رفقای انجمن ماف هستند که در بین ما حضور داشتند ، متاسفانه خود او قربانی حادثه مین مین است و پای خود را در اثر صانعه مین از دست داده است او اکنون 30 سال دارد، می گوید سال 87 هنگامی که در گردش 13 بدر بودند دچار حادثه شده و زندگی او دگرگون می شود وی می گوید همه چیز برای من مانند یک طنز تلخ بود هنگامی که عکسهای قبل از حادثه و بعد از حادثه را مرور می کنم می بینم دوستان من هم دگرگون شدند. هفته ای نبود که چند بار پیاده روی آبیدر نروم ، در مراسم و جشن های عروسی و خانوادگی همه اطرافیان منتظر بودند رقص من را ببینند ... وی اعتقاد دارد به جزء آزارها و مشکلاتی که برای مصدومین پیش می آید ، آزارهای است که جامعه و نهادها مربوط در اثرعدم حمایت و همراهی نکردن با افرد قربانی در جهت کمک به آنها وعدم تلاش جامعه و نهادها در راستای جامعه پذیری دوباره آنهاست، که آزارهای افرد مصدوم را مضاعف می کند ، او می افزاید و در موارد زیادی مشاهده شده است که فرد مصدوم هنگام مراجعه به بیمارستان به دلیل نداشتن هزینه های درمان ، کادر درمانی و پزشکی از پذیرش فرد مصدوم سرباز زده اند...
در انتها دیدار با دوستان انجمن ماف جبار دست باز که وی نیز از اعضای انجمن ماف بودند و با هفته نامه چاپی ده نگی کوردستان همکاری داشتند پرسشهای راجع به انگیزه سفر از من پرسیدند . سپس به همراه هم به چند دانه بلوط زاگرس را که با خود از سردشت آورده بودم در دامنه کوه آبیدر کاشتیم. هنگام خدا حافظی جبار طهماسبی صادقانه من را به رفتن خا نه اشان تعارف کردند ... و ما از هم جدا شدیم و من به آرامی به از دامنه آبیدر سرازیر شدم تازه هوا داشت تاریک می شد و من از کوچه ها و خیابانهای زیبای سنندج به صورت نامعلوم مدتی به رکاب زدنی آرام و لذت بخش پرداختم و در شهر چندین بار تعدادی از مردم که من را دیدند از دور آمده ام با کنجکاوی راجع به مبدا و مقصد سفر من سوال کردند و هنگامی که راجع به سردشت و پیام سفرم گفتم به مراتب بیشتر مورد توجه و تحسین آنها قرار گرفتم و همگی از سردشت و مردم خوب آنجا هنگامی که به آبشار شلماش آمده بودند می گفتند و چندین بار با اصرار و جدیت از من خواستند که مهمان آنها باشم و حس عجیب و خوبی بود که طول این سفر روحیه مهمانوازی ، سخاوت و محبتی که در بین اکثر مردم سردشت ، بخصوص مردم خوب روستاهای آن کم نظیر است دوباره در سنندج احساس کردم. پسر دایی من محمد با دوستش که در سنندج دانشجوی کارشناسی ارشد بودند منتظر رفتن من به خانه اشان بودند و به خانه آنها در چهار راه جام جم رفتم و دو شب را در آنجا استراحت کردم و راحت ترین خواب این چند روز را در آنجا داشتم.
- روز ششم ساعت 3 بعد از ظهر به سوی مریوان حرکت می کنم از ابتدای ورودی جاده مریوان مرد میانسالی را می بینم که منتظر ماشین است نا او محمد امین است از اهالی گاودره ، می گوید روستای آنها در 35 کیلومتری سنندج قرار دارد چند روز پیش یکی از از چوپانان روستا یک مین ضد نفر را در اطراف پایگاه متروکه روستا پیدا کرده بود که توسط سپاه ساروقامیش خنثی می شود وی می گوید سال 80 منطقه آنها توسط بلدوزر پاکسازی شده ولی هنوز در آن ناحیه مین وجود دارد و موجب تلفات دامی می شود او همچنین اشاره می کند که در 1365 هنگامی که پایگاه روستای آنها تخلیه می شود فردی به نام علی شاهمرادی در اثر انفجار مین همانجا جان خود را از دست می دهد. بعد از گذشتن ازیک سربالایی که حدود 5 کیلومتر ادامه داشت به روستای سورازه می رسم که باغات فراوانی دارد و جالب است انگار هیچ کس از اهالی این روستا در خانه هایشان نیستند . یک نفر را که مشغول جوشکاری در کارگاه اش است می بینم و به دلیل اینکه از اهالی آن روستا نیست نمی توانم اطلاعاتی راجع به مو ضوع از وی بگیرم.
در 8 کیلومتری سنندج یکی از جوانان روستای اجگره را که عضور انجمن کاریزه است و فعالین آن در حوزه مکانی منطقه ساروقامیش فعالیت می کنند و حوزه موضوعی فعالیت آنها محیط زیست می باشد ، می بینم وی می گوید پایگاه متروکه روستای آنها به هیچ و جه پاکسازی نشده است و یکی از اهالی روستای آنها به نام مهدی صمدی در زمان کودکی بر اثر انفجار مین انگشتان یکی از دستانش را از دست می دهد.
به آبادی صوفیان در 15 کیلومتری سنندج می رسم که حدود 9 خانوار دارد علی سعیدی از اهالی آنجا می گوید حدود بیست سال پیش فردی به اسم منصور خیر خواه که نوجوان 15 ساله ای بوده است هنگام بازی با مین بر اثر انفجار آن انگشتانش دستش قطع می شود وی می افزاید یک هفته پیش بر روی تپه مشرف به روستای آنها تابلوی اعلام خطر مین نصب شده و به مردم اخطار داده اند که اگر کسی آنجا دچار صانحه شود دولت هیچ گونه مسولیتی به عهده دولت نخواهد بود . از سنندج تا 25 کیلومتری جاده مریوان بطور غالب سربالایی است و در انتهای آن سربالایی نفسگیری شروع شده و تا گردنه تیتور ادامه می یابد. به روستای تودار ملا می رسم هوا خنک و ابری شده شده است از کنار دکه ای رد می شوم افراد حاضر در آن مرا دعوت به صرف چایی می کنند در بین آنها میکا ئیل ملایی می گوید در این ناحیه 2 پایگاه قبلا وجود داشته است و در سال 92 این پایگاهها را پاکسازی کرده اند ولی هنوز مردم به پاکسازی های انجام گرفته اطمینان ندارند و آنجا رفت وآمد نمی کنند او اضافه می کند در سال 92 فردی به نام شیر ملایی بر اثر انفجار مین جان خود را از دست می دهد و فرد دیگری به نام شفیع همانجا جا بر اثر انفجار مین پای خود را از دست می دهد و اشاره می کند که هنوز در میان زمین های زراعی مین زیاد یافت می شود که باعث تلفات انسانی و دام می گردد او از نحوه پاکسازی زمین مزروعی خودشان می گوید که به وسیله بلدوزر انجام می گیرد ولی یک سال بعد انفجار مین باعث تلف شدن 5 راس از گوسفندان آنها می شود و تمام درختان مو مزرعه آنها براثر انفجار آتش می گیرد ، آنها با وجود ارایه درخواست جهت پاکسازی مجدد و دریافت غرامت هیچ پاسخی به دریافت نکرده اند وی می افزاید از اوایل جنگ تاکنون 9 نفر از مردم روستای 200 خانواری تودار ملا قربانی مین شده اند، میکائیل از پسر عمویش می گوید به نام عباس سال 1368 هنگامی که 16 ساله بود و مشغول چراندن گوسفندان در نزدیکی پایگاه روستای تودارملا بوده یک کارتن پر از نان خشک را می بیند بعد از نزدیک شدن و تماس با آن ، کارتن منفجر می شود و بدن پسر عمویش متلاشی و تکه تکه می گردد ، او می گوید پسر عمویش فرزند بزرگ خانواده بود و پدر مسنی داشت که به سبب از دادن فرزندش دچارافسردگی می شود و دو سال بعد فوت می کند و خانواده و برادران کوچکش دچار فقر و مشکلات مالی می شوند.
در 8 کیلومتری سنندج یکی از جوانان روستای اجگره را که عضور انجمن کاریزه است و فعالین آن در حوزه مکانی منطقه ساروقامیش فعالیت می کنند و حوزه موضوعی فعالیت آنها محیط زیست می باشد ، می بینم وی می گوید پایگاه متروکه روستای آنها به هیچ و جه پاکسازی نشده است و یکی از اهالی روستای آنها به نام مهدی صمدی در زمان کودکی بر اثر انفجار مین انگشتان یکی از دستانش را از دست می دهد.
به آبادی صوفیان در 15 کیلومتری سنندج می رسم که حدود 9 خانوار دارد علی سعیدی از اهالی آنجا می گوید حدود بیست سال پیش فردی به اسم منصور خیر خواه که نوجوان 15 ساله ای بوده است هنگام بازی با مین بر اثر انفجار آن انگشتانش دستش قطع می شود وی می افزاید یک هفته پیش بر روی تپه مشرف به روستای آنها تابلوی اعلام خطر مین نصب شده و به مردم اخطار داده اند که اگر کسی آنجا دچار صانحه شود دولت هیچ گونه مسولیتی به عهده دولت نخواهد بود . از سنندج تا 25 کیلومتری جاده مریوان بطور غالب سربالایی است و در انتهای آن سربالایی نفسگیری شروع شده و تا گردنه تیتور ادامه می یابد. به روستای تودار ملا می رسم هوا خنک و ابری شده شده است از کنار دکه ای رد می شوم افراد حاضر در آن مرا دعوت به صرف چایی می کنند در بین آنها میکا ئیل ملایی می گوید در این ناحیه 2 پایگاه قبلا وجود داشته است و در سال 92 این پایگاهها را پاکسازی کرده اند ولی هنوز مردم به پاکسازی های انجام گرفته اطمینان ندارند و آنجا رفت وآمد نمی کنند او اضافه می کند در سال 92 فردی به نام شیر ملایی بر اثر انفجار مین جان خود را از دست می دهد و فرد دیگری به نام شفیع همانجا جا بر اثر انفجار مین پای خود را از دست می دهد و اشاره می کند که هنوز در میان زمین های زراعی مین زیاد یافت می شود که باعث تلفات انسانی و دام می گردد او از نحوه پاکسازی زمین مزروعی خودشان می گوید که به وسیله بلدوزر انجام می گیرد ولی یک سال بعد انفجار مین باعث تلف شدن 5 راس از گوسفندان آنها می شود و تمام درختان مو مزرعه آنها براثر انفجار آتش می گیرد ، آنها با وجود ارایه درخواست جهت پاکسازی مجدد و دریافت غرامت هیچ پاسخی به دریافت نکرده اند وی می افزاید از اوایل جنگ تاکنون 9 نفر از مردم روستای 200 خانواری تودار ملا قربانی مین شده اند، میکائیل از پسر عمویش می گوید به نام عباس سال 1368 هنگامی که 16 ساله بود و مشغول چراندن گوسفندان در نزدیکی پایگاه روستای تودارملا بوده یک کارتن پر از نان خشک را می بیند بعد از نزدیک شدن و تماس با آن ، کارتن منفجر می شود و بدن پسر عمویش متلاشی و تکه تکه می گردد ، او می گوید پسر عمویش فرزند بزرگ خانواده بود و پدر مسنی داشت که به سبب از دادن فرزندش دچارافسردگی می شود و دو سال بعد فوت می کند و خانواده و برادران کوچکش دچار فقر و مشکلات مالی می شوند.
دوباره شروع به حرکت می کنم هوا سردتر شده و بارندگی به زودی شروع می شود و وقتی 1 کیلومتر از دکه آنها فاصله می گیرم ناچار مجبور به توقف در کنار سایبان اتاقی که در کنار جاده است می شوم حدود یک ساعت به شدت بارندگی ادامه می یابد و دوباره شروع به حرکت می کنم هوا هم کم کم تاریک می شود و هنگام نزدیک شدن به محل بعدی بارندگی شدیدی دوباره شروع می شود ، شب است و رستورانی سراهی را می بیینم که در سه راه کلاته قرار گرفته است ، برای پناه گرفتن از باران به آنجا می روم با توفیق رحمانی که صاحب رستوران است صحبت می کنم در شروع صحبت مرد بسیار خوش مشربی است و هنگام مطرح کردن موضوع حالت گریزان و طفره رونده پیدا می کند تعدادی تراکت به او می دهم که روی میزش بگذارد که از این طریق مردمی که به رستوران می آیند بتوانند پیام و بیانیه سفرم را بخوانند وی تنها یک تراکت از من تحویل می گیرد و هنگامی که از وضعیت روستای آنها و پاکسازی های انجام گرفته سوال می کنم جواب می دهد که روستای آنها کاملا پاکسازی شده است و هیچ گونه حادثه ای بر اثر مین هیچگاه اینجا روی نداده است و همه جا امن و امان است، برای رفع سوء تفاهم احتمالی متقابلی که ممکن است برایش پیش آمده باشد برایش توضیح می دهم که از سوی انجمن رسمی مردم نهاد هه تاو سردشت این فعالیت را که انجام می دهم است و با اخذ مجوزهای لازم این فعالیت انجام می شود. پاسخ وی باعث حیرت در من می شود و او اولین و راضی ترین فردی است که هیچ فاجعه و معضلی در رابطه با حوادث مین مشاهده نکرده است ، برای کسب اطمینان خاطر می خواهم از افراد دیگری که در کنار او هستند باز سوال کنم ولی ولی افراد دور بر و کارگران رستوران با یک نگاه عجز و معنا داری به من نگا ه می کنند و انگار به سبب دشوار بودن نفی گفته های ایشان از هر گونه ابراز نظر متفاوتی خوداری می کنند ، هنگامی توفیق رحمانی برای انجام کاری انگار از رستوران می رود در این هنگام از با زن 65 ساله ای به نام فرشته مرادی را می بینم که مادر توفیق رحمانی است و با او گفتگو می کنم وی می گوید کلاته به سبب داشتن قلعه ای که به مربوط به زمان یزدگرد سوم است شهرت دارد و کوهی هم در این روستا به نام کوه عاشقان که آرامگاه دو صحابه از سپاهیان اسلام است ، واقع شده است. و ادامه می دهد تعدادی زیادی از اهالی اکنون روستا بسیجی هستند، راجع به پاکسازی مین ها فرشته می گوید از سال 71 تا 75 پاکسازی صورت گرفته است ولی متا سفانه با وجود این سال 78 دو نفر برادر به نا مهای جلیل و جلال بر اثر انفجار مین جان باختند آنها آن هنگام مشغول جمع کردن چوب خشک برای تهیه آتش نوروزی بودند که دچار این حادثه دلخراش می شوند.
بارندگی بعد از حدود یک ساعت و ربع متوقف می شود و دوباره به حرکتم در شب ادامه می دهیم به یک قهوخانه کنار جاده ای که نزدیک روستای گرگینه است می رسم و یکی از اهالی آنجا که نمی خواهد نامش ذکر شود آنجا نشسته بود می گوید پاکسازی میداین مین در اینجا به پیمانکاران خصوصی واگذار می شود و آنها نیز بدون تعهد ، دقت و تکنولوژی لازم اقدام به پاکسازی می کنند که فاقد کارایی بوده و غیر قابل اطمینان است، اشاره می کند مثلا پاسگاه شوپشه که تاکنون چندین بار پاکسازی شده است هنوز قربانی می گیرد و یکی از اهالی روستا بر اثر انفجار مین در آنجا دچار موج گرفتگی و آسیب عصبی می شود و اضافه می کند که تراکتور شخصی که زمین آنها را شخم می زده بر اثر انفجار مین تراکتور آسیب می بیند و تمام لاستیک ها ، رادیاتور و جلوبندی آن تخریب می شود وی می گوید خود او در نقاط پاکسازی شده مین مشاهده کرده است و آبردگی مین های زیادی را به دلیل شیب سطوح پایگا ه ها به پایین دامنه ها سرازیر کرده است. ویمی افزاید در روستای خروسه فردی بر اثر انفجار مین دچار نا بینای از هر دو چشم شده است و در روستای تیش تیش فردی بر اثر انفجار مین انگشتان پای خود را از دست می دهد . او به این نکته اشاره می کند که اینجا در 100 کیلومتری مرزواقع شده است و اوضاع در مناطق نزدیکتر به مرز بسیار بحرانی تر است.
به رکاب زدن در شب ادامه می دهم تاریکی شب است و باران به صورت رگبار منقطع ادامه دارد ولی شانسی که دارم در سراشیبی رکاب می زنم و در هوا مرطوب و خنک است ، گودی های ملایم جاده پر از آب چاله های زلال و زیبا شده است که زیر نور چراغ دوچرخه می درخشند و زیر لاستیک های دوچرخه قطرات آب را به اطراف می پاشند ، در یک لحظه یک روباه خاکستری را دیدم که به آرامی از عرض جاده عبور کرد و در فاصله چند کیلومتر بعد دوباره یک روباه دیدم دیگر دیدم که می خواست از عرض جاده عبور کند و لی وقتی من را دید به آرامی برگشت و رفت ، حیونات خیلی زیبا و دوست داشتنی هستند و لحظات هیجان انگیزی بود که در سفر امشب توانستم دو بار آنها را ببینم . چندین بار توقف من به سبب بارندگی باعث کند شدن پیمودن مسیر من شده و هرچه جلوتر می روم به آبادی کنار جاده ای نمی رسم و شب داشت دیر می شد و چراغ دوچرخه علامت نزدیک شدن به پایان باطری را نشان دادند و این احتمال که نور نداشته باشم استرس من را بیشتر کرد و چراغ را خاموش کردم که در تاریکی شب و با نور آسمان حرکت کنم تا باقی مانده نور چراغ را برای لحظات خیلی ضروری که ماشین وارد جاده می شود استفاده کنم و با این وضعیت به حرکتم ادامه دادم ولی انگار هیچ خبری از پیدا شدن روستایی و آبادی در مسیر نبود وارد یک پیچی شدم که اندکی سربالایی داشت ولی نور خفیفی هم پشت آن دیده می شد با این حال نمی شد اطمینان داشت که نور آبادیی است چون بارها در این وضعیت ها انتظار رسیدن به آبادیی را داشته ام ولی هنگام رسیدن به آنجا با نور تیر چراغ های برق مواجه شده ام. بعد از گذر از پیچ جاده ساحل نجات بر من پیدا شد به روستای نگل رسیده بودم و پس از مقداری خرید از یک مغازه از یک نفر جوان سراغ مکانی اقامتی را گرفتم ضمن تعارفی مختصر گفت مسافرانی که اینجا می آیند به مسجد که زائر سرا دارد می روند ساعت 11:40 شب شده بود، وقتی زنگ مسجد را زدم خادم با اعتراض و ناخرسندی که این موقع شب باعث بیداری او شده ام من را به اتاقی در زائر سرا راهنمایی کرد زائر سرا شامل چند اتاقی بود که جهت اقامت مسافرینی که از جا های دور برای زیارت قران تاریخی نگل می آمدند در نظر گرفته بودند.
- روز هفتم
ساعت 10 صبح قبل از حرکت از نگل با هادی اسدی از اهالی نگل صحبت می کنم او در مورد روستای نگل می گوید که نگل جزوء منطقه کلات ترزان است و حدود 700 خانوار جمعیت بوده ، دارای کوهستانها و جنگل با صفایی است و محصولات کشاورزی زیادی مانند گردو و توت فرنگی اینجا به عمل می آید . هادی در رابطه با موضوع مین ها می گوید 10 سال پیش پایگا ه های متروکه روستای آنها را مین روبی کردند ولی نتیجه این کار به گو نه ای نبوده که قابل اطمینان باشد و کسی جرات رفتن به مناطق پاکسازی شده را ندارد و تازه ترین حادثه ای که در اطراف آنها روی داده است مربوط به سال پیش می شود که دو کود ک در روستای بیساران هنگامی که مشغول چراندن گوسفندان بودند قربانی حادثه مین شدند یکی از آنها جان خود را از دست می دهد و کود ک دیگر دچار نا بینایی از یک چشم می شود.
ساعت 12 از نگل به سوی سروآباد مریوان حرکت کردم هوای امروز به سبب بارنگی های دیشب بسیار مطلوب و مفرح شده است ، پوشش جنگلی و جغرافیای اینجا بسیار شبیه سردشت است . به قهوه خانه نیاوان می رسم در آنجا مسعود ابراهیمی را می بینم که صاحب قهوه خانه است . او می گوید که خود وی برادر جانباخته است و برادرش جمال ابراهیمی سال 77 هنگامی که مشغول کشاورزی بود بر اثر انفجار مین همانجا جانش را از دست می دهد وی می گوید این حادثه بسیار برای آنها بسیار دردناک بوده است و هنوز پدر مادرش اندوه بار هستند و می گویند کاشکی آنروز آنجا نرفته بود.
ساعت 12 از نگل به سوی سروآباد مریوان حرکت کردم هوای امروز به سبب بارنگی های دیشب بسیار مطلوب و مفرح شده است ، پوشش جنگلی و جغرافیای اینجا بسیار شبیه سردشت است . به قهوه خانه نیاوان می رسم در آنجا مسعود ابراهیمی را می بینم که صاحب قهوه خانه است . او می گوید که خود وی برادر جانباخته است و برادرش جمال ابراهیمی سال 77 هنگامی که مشغول کشاورزی بود بر اثر انفجار مین همانجا جانش را از دست می دهد وی می گوید این حادثه بسیار برای آنها بسیار دردناک بوده است و هنوز پدر مادرش اندوه بار هستند و می گویند کاشکی آنروز آنجا نرفته بود.
او ادامه می دهد 12 سال پیش دو کودک در روستای لنگریز پای خود را بر اثر انفجار مین از دست می دهند و در پایگاه پرد واقع در روستای نیابان چوپانی عراقی هم بر اثر حادثه مین پایش قطع می شود. از او در باره اقدامات انجام گرفته جهت پاکسازی مین ها می پرسم و او پاسخ می دهد که که 10 سال پیش به وسیله بلدوزر زمین های آلوده به مین را پا کسازی می کنند ولی این پاکسازی فاقد هر گونه تا ثیری بوده است و گرنه سال پیش دو کودک بیسارانی قربانی مین نمی شدند.
در ادامه مسیر به قهوه خانه ای دیگر می رسیم، درجاده نگل به سمت مریوان با فواصل کمی آبادی ها ، دکه ها و قهوخانه های کنار جاده ای را می بینم ، و اتفاق دیگری را که اینجا احساس می کنم این است مردم سنندج و مریوان برخورد مانوس تری با نوع فعالیت من دارند آنها اغلب با انجمن سبز چیا و انجمن های مدنی و محیط زیست دیگر آشنایی دارند و یا عضوی از آنها هستند. باکامران مرادی صحبت می کنیم وی از اعضای انجمن پیشگیری از اعتیاد اهون است. او می گوید اینجا پاکسازی صورت گرفته است و لی نه پاکسازی درست و اصولی که در شهرهای جنوبی انجام گرفته است ، در منطقه ما با لودر و بلودوزر معمولی روی زمین ها حرکت می کنند سپس آنها را با خاک می پوشانند و بعد آنجا منطقه را امن اعلام می کنند و بعد از مدتی دوباره شاهد قربانی شدن انسانها و دام ها در آن نقاط خواهیم بود مثلا در منطقه ما تعدادی از افراد به عنوان پیمانکار با لودر ساعتی 100 هزار تومان می گیرند و روی زمین های آلوده به مین حرکت می کنند که مثلا پاکسازی انجام می گیرد، در حالی که این اقدام به گروهی با تجربه ، متعهد ، متخصص و مجهز تکنولوژی پیشرفته نیاز دارد که اقدام به پاکسازی اصولی نماید . یک منطقه ای را که پا کسازی می کنند مدتی بعد دوباره مردم آنجا قربانی می شوند و به درخواست های مردم برای پاکسازی مجدد پاسخی داده نمی شود و باز حوادث بعدی تکرار می شود مثلا در تپه پشت باغ شیخ عثمان سروآباد که قبلا پایگاه نظامی بود شاهد شاهد چندین بار انفجار مکرر مین ها و قربانی شدن انسان و دام ها بوده ایم و لی نه اقدام به پاکسازی شده و نه حتی تابلوی خطری آنجا نصب شده است. او می گوید 3 نفر از اهالی روستای ما ترخان آباد که کودک بودند در اثر انفجار مین پای خود را از دست دادند و دامهای زیادی براثر انفجار مین از بین رفته اند در حالی که آن منطقه قبلا پاکسازی شده بود . او به نمونه دیگری اشاره می کند : در کوه کالی سر که در پشت روستای ماضی بن قرار دارد ، سال 92 انفجار مین باعث جان باختن دو جوان آن روستا می شود آنها دقیقا در محلی قربانی شدند که قبلا پاکسازی شده بود ولی حتی یک تابلوی اعلام خطر آنجا نصب نشده بود و در آخر می افزاید 28 سال از زمان جنگ می گذرد و ما هنوز قربانی آثار این جنگ نا خواسته هستیم.
در ادامه مسیر به قهوه خانه ای دیگر می رسیم، درجاده نگل به سمت مریوان با فواصل کمی آبادی ها ، دکه ها و قهوخانه های کنار جاده ای را می بینم ، و اتفاق دیگری را که اینجا احساس می کنم این است مردم سنندج و مریوان برخورد مانوس تری با نوع فعالیت من دارند آنها اغلب با انجمن سبز چیا و انجمن های مدنی و محیط زیست دیگر آشنایی دارند و یا عضوی از آنها هستند. باکامران مرادی صحبت می کنیم وی از اعضای انجمن پیشگیری از اعتیاد اهون است. او می گوید اینجا پاکسازی صورت گرفته است و لی نه پاکسازی درست و اصولی که در شهرهای جنوبی انجام گرفته است ، در منطقه ما با لودر و بلودوزر معمولی روی زمین ها حرکت می کنند سپس آنها را با خاک می پوشانند و بعد آنجا منطقه را امن اعلام می کنند و بعد از مدتی دوباره شاهد قربانی شدن انسانها و دام ها در آن نقاط خواهیم بود مثلا در منطقه ما تعدادی از افراد به عنوان پیمانکار با لودر ساعتی 100 هزار تومان می گیرند و روی زمین های آلوده به مین حرکت می کنند که مثلا پاکسازی انجام می گیرد، در حالی که این اقدام به گروهی با تجربه ، متعهد ، متخصص و مجهز تکنولوژی پیشرفته نیاز دارد که اقدام به پاکسازی اصولی نماید . یک منطقه ای را که پا کسازی می کنند مدتی بعد دوباره مردم آنجا قربانی می شوند و به درخواست های مردم برای پاکسازی مجدد پاسخی داده نمی شود و باز حوادث بعدی تکرار می شود مثلا در تپه پشت باغ شیخ عثمان سروآباد که قبلا پایگاه نظامی بود شاهد شاهد چندین بار انفجار مکرر مین ها و قربانی شدن انسان و دام ها بوده ایم و لی نه اقدام به پاکسازی شده و نه حتی تابلوی خطری آنجا نصب شده است. او می گوید 3 نفر از اهالی روستای ما ترخان آباد که کودک بودند در اثر انفجار مین پای خود را از دست دادند و دامهای زیادی براثر انفجار مین از بین رفته اند در حالی که آن منطقه قبلا پاکسازی شده بود . او به نمونه دیگری اشاره می کند : در کوه کالی سر که در پشت روستای ماضی بن قرار دارد ، سال 92 انفجار مین باعث جان باختن دو جوان آن روستا می شود آنها دقیقا در محلی قربانی شدند که قبلا پاکسازی شده بود ولی حتی یک تابلوی اعلام خطر آنجا نصب نشده بود و در آخر می افزاید 28 سال از زمان جنگ می گذرد و ما هنوز قربانی آثار این جنگ نا خواسته هستیم.
به روستای کرآباد واقع در منطقه ژاورو می رسم روستای با پوشش جنگلی وواقع شده در کنار رودخانه سیروان آنجا مرد میانسالی که نمی خواهد اسم او آورده شود و زیاد مایل به گفتگو نیست در مورد حوادثی که در حوالی خودشان افتاده است کفتگو کند می بینم او می گوید حدود 15 سال پیش در روستای ژگاگه زن حامله ای برا اثر انفجار مین جان خود را از دست می دهد و فرد دیگری به نام رحمان مرادی بر اثر صانحه مین پایش آسیب می بیند و لنگ است.
مسیر جاده زیباست و هوا بر خلاف دیروز که رگبار و بارندگی بود عالی است به شهر کوچک سروآباد می رسیم بعد از صرف یک نهار مفصل با فرهاد احمدی از اهالی آنجا صحبت می کنم وی می گوید پایگاههای روستای نسل در نزدیکی سروآباد پاکسازی شده اعلام می کنند و مدعی می شوند که این منطقه کاملا امن است این پاکسازی 15 سال پیش صورت گرفت ولی بعد از پاکسازی شاهو و افشین از اهالی نسل قربانی حادثه مین شدند و هر دو جان باختند ، آنها کودک بودند و بر اثر بازی با مین دچار حادثه شدند. بعد از خروج از سروآباد به یک پاسگاه کنترل مرزی می رسم و دو نفرا ز ماموران آنجا راجع به هویت و فعالیتم می پرسند و ضمن عذر خواهی مدراک از من می خواهند و در طول سفرم این اولین باری بود که مامورین در طول مسیر از من سوال می کردند واین اولین بار بود که مجوز و مدارک شناسایی ام را به آنها ارایه دادم آنها با احترام برخورد کردند و خدا حافظی کردیم ، در طول سفر هنگامی که در روستا ها و شهرها در بین مردم با نگاه عده کمی از مخاطبانم که حاکی از نگاه پرسشگرانه آنها از حیث قانونی بودندن یا نبودن فعالیت من بود ، مواجهه می شدم با اطمینان خاطر به مجوز فعالیتم که با هماهنگی و مجوز اداره تربیت بدنی و جوانان شهرستان سردشت و اینکه از سوی انجمن رسمی مردم نهاد هه تاو سردشت این فعالیت انجام می دهم، اشاره می کردم.
بعد از گذر از شهر سروآباد 2 نوجوان از اهالی احمد آباد به نامهای میثم و ساسان را می بینم، آنها از وضعیت پاکسازی اطلاعی ندارند و می گویند کمتر از یک سال پیش یکی از دوستانشان به نام بهزاد ابراهیمی که با مین بازی می کرده است را از دست داده اند.سپس به تازه آباد تفلی می رسم احمد محمدی از اهالی آنجا می گوید این روستا پاکسازی شده است ولی بعد از پاکسازی هم به کررات شاهد تلفات دامها براثر انفجار مین ها هستیم وی می گوید در روستای قلعه جی فردی به اسم محمد فرج که پاسدار محلی کرد بود هنگام کار در مزعه اش بر اثر انفجار مین پایش را از دست می دهد و فرد دیگری هم در این روستا بر اثر صانحه مین دست و پایش قطع می شود.
بعد از قلعه جی و طی کردن چند کیلومتر سربالایی به روستای حسین آباد بکره رسیدم ، برهان امینی از اهالی آنجا می گوید دراین ناحیه پایگا های زیادی وجود داشته است و پایگا ههای اطراف پاکسازی شده ولی هنوز مین در آنجا وجود دارد و کسی جرات رفتن به این مکان ها را ندارد مگر کسانی که آشنا به این منطقه نباشند، اینجا نزدیک روستای نشکاش است که حادثه دلخراش 2 سال و نیم پیش همانجا به وقوع پیوست که انتهای سفرم به آنجا خواهم رفت و با کودکان مصدوم مین آنجا دیدار خواهم داشت.
برهان امینی ادامه می دهد 25 سال پیش درروستای چور ننه سه نفر قربانی مین شدند و همگی جان باختند دو نفر از آنها کاوه و عابد کودکان 13 ساله ای بودند و ودیگری نوجوان 17 ساله ای بود به نام صلاح که در این حادثه جانش را از دست داد وی می افزاید که موارد بیشتری وجود دارد که او از آنها اطلاع ندارد. به شهر کانی دینار می رسم یکی از اهالی به نام حسن فیض بخش می گوید اوضاع در روستای دزلی وخیم است وتاکنون 15 نفر بیشتر قربانی مین شده اند و هر سال این حوادث تکرار می شود و پاکسازی به هیچ وجه به صورت اصولی صورت نگرفته است.
به شهر مریوان نزدیک می شوم با خانم ذبیحی مداوم در تماس تلفنی هستیم و می خواهند که زمان رسیدنم را به ایشان دقیق اطلاع بدهم ، هنگامی که خورشید نزدیک غروب کردن است به شهر مریوان وارد می شوم و از بدو ورودم به مریوان با استقبال غیر منتظره و پرمهر واحد پیشگیری ادراه بهزیستی شهرستان مریوان ، مدیریت آن آقای شیرکو بهمنی، معاون آن شهین ذبیحی و خواهر ایشان پروین ذبیحی فعال حقوق کودکان و زنان و عضو انجمن ماف مریوان و جمعی از کارکنان اداره بهزیستی قرار می گیرم قبل از تاریک شدن هوا تعدادی عکس گروهی می گیریم
و شام را به دعوت بهزیستی به همراه دوستان از جمله پروین ذبیحی و نبز مشایخی از کارکنان ادراه که در این مدت که همراه ما بودند در یکی از رستورانهای مریوان صرف کردیم ، مدیریت اداره برای استراحت شب سویت اداره را در اختیار من می گذارد و تا ساعت 12 شب را با چند تن از کارکنان اداره از جمله نبز مشایخی ، پروین ذبیحی ، شهین ذبیحی و فرهاد تباسیده در یک جمع صمیمی گذراندیم و من از خاطرات سفر می گفتم و آنها هم از تجارب خود و اتفاقات مربوط فعالیتهایشان صحبت می کردند و همزمان برای دیدار فردا از کودکان معصوم حادثه دیده نشکاش برنامه ریزی کردیم.
و شام را به دعوت بهزیستی به همراه دوستان از جمله پروین ذبیحی و نبز مشایخی از کارکنان ادراه که در این مدت که همراه ما بودند در یکی از رستورانهای مریوان صرف کردیم ، مدیریت اداره برای استراحت شب سویت اداره را در اختیار من می گذارد و تا ساعت 12 شب را با چند تن از کارکنان اداره از جمله نبز مشایخی ، پروین ذبیحی ، شهین ذبیحی و فرهاد تباسیده در یک جمع صمیمی گذراندیم و من از خاطرات سفر می گفتم و آنها هم از تجارب خود و اتفاقات مربوط فعالیتهایشان صحبت می کردند و همزمان برای دیدار فردا از کودکان معصوم حادثه دیده نشکاش برنامه ریزی کردیم.
- روز هشتم امروز
امروز از مریوان به سوی نشکاش در 27 کیلومتری مریوان حرکت کردم مسیر جاده پر از تپه های سرسبز جنگلی بود در سمت چپ من رودخانه گردلان که یکی از شعبه های اصلی سیروان است جاری بود و سمفونی مداوم قورباغه ها به گوش می رسید.
در راه نشکاش جوب آبی دیدم و در کنار آن چند دانه بلوط کاشتم در ادامه مسیر به یک پلی می رسم ، در آنجا یکی از اهالی روستای کانی کوزله را می بینم وی علی باد مهر برادر جانباخته حسین باد مهراست و نکته جالب این است که این دومین باری بوده که با افرادی در طول سفرم به صورت اتفاقی گفتگو می کنم که آنها برادر جانباخته بر اثر حادثه مین هستند و این نشان می دهد که چقدر این فاجعه عمومیت دارد و تعداد قربانیان تا چه اندازه می توانند زیاد باشند. علی بادمهر می گوید هنگامی که برادر حسین بادمهر جهت امرار معاش خانواده اش برای کولبری به باشماق رفته بود وی و چهار نفر از همراهان او قربانی حادثه مین می شوند برادر وی حسین بادمهر، کاوه بادکان و سامان بادکان که همگی پسر عموی بودند و فرد دیگری اهل روستای کانی بلی همراه این سه تن در همانجا بر اثر انفجار مین جان باختند و همراه پنجمی آنها که از فردی از اهالی کانی دینار بود در اثر این حادثه پایش را از دست می دهد. علی بادمهر ادامه می دهد بعد از گذشت بیش از 5 سال از وقوع این حادثه مادرم که اکنون 68 ساله سن دارد و هنوز ناراحت است و انگار همین امروز این حادثه اتفاق افتاده است و دچار ضعف عمومی و بیماری شده است و برادرم دو فرزند به نامهای مبین 8 ساله و میثم 6 ساله از خود به یادگار گذاشته است ، من از حال خوبی ندارم و این حادثه درناک اثرات آن به شدت تا ثیر مخربی روی همه ما گذاشته است. هیچکدام از اعضای خانواده جرات وارسی لوازم خانه را نداریم و هر موقع شی از اشیاء برادرم را پیدا می کنیم مادرم شروع به گریه می کند ، بعد از جان باختن برادرم به فرمانداری و بنیاد شهید و پاسگاه برده رش مریوان مراجعه کردیم و آنها ما را تهدید کردند که دیگر پیگیر این پرونده نباشیم چون آنها می خواسته اند از مرز ایران عبور کنند و حتی باید غرامت مین هایی را که از بین برده اند را بپردازید.
سپس حسن باد نوروز را می بینم هنگامی که می گویم از سردشت آمده ام با صمیمیت و استقبال بیشتری با من برخورد می کند و می گوید هفته پیش با خانواده برای چیدن پیچوکه (نام کردی یک گیاهی کوهستانی از خانواد پیاز) به منطقه الوتان سردشت آمده بودند و از مهمانوازی مردم آنجا تعریف بسیار کردند ، او مورد حواث مین می گوید یک ماه پیش در روستای دوپلوره نوجوانی بر اثر انفجار مین هنگامی که مشغول چیدن علوفه بوده است پای خود را از دست می هد.او می افزاید فاجعه مین ها تنها یکی از آزارهای است که این مردم از آن رنج می برند و می گوید یک ماه پیش مردی از اهالی آبادی باشماق در حیاط خا نه شان هنگامی که بار چایی روی کولش بوده است توسط ماموران به قتل می رسد وی برای امرار معاش خانواده مشغول کولبری بود.
هنگام رسیدن من به تابلوی ورودی روستای نشکاش ، حسین قادری ، پروین ذبیحی و احترام عشقی مدیر عامل تعاون روستایی مریوان که با ماشین آمده بودند ، نیز به آنجا رسیدند و به هم ملحق شدیم و آنها زحمت همراهی و کمک در برنامه ریزی و دیدار من با کودکان مین نشکاش را بر عهده گرفتند ، هم به سبب راحتی و صمیمی تر بودن فضا ارتباطی دیدار با کودکان نشکاش و نیز جلوگیری از حساسیتهای احتمالی بعضی از نهادهای سعی کردیم که دیدار در فضای خلوت تر و آرامی صورت بگیرد.
پروین ذبیحی از ابتدای سفرم به مریوان مهربانانه به همراه کارکنان واحد پیشگیری بهزیستی مریوان به استقبال من آمدند و در تمام طول سفر و برنامه ریزی سفر من به مریوان و فراهم کردن امکان دیدار با کودکان نشکاش و نحوه انجام آن به من کمک کردند و از همفکری ها و پیشنهادت خوب ایشان بهرمند بودم ، ایشان در زمینه حقوق کودکان و زنان در منطقه فعالیت ها و سوابق درخشانی داشته اند ، با روحیه جوان و پرشور و صدای دلنشین خود به اطرافیان همیشه آرامش و انرژی می بخشد ، از ابتدای حادثه نشکاش در کنار کودکان مصدوم بوده است ، ارتباط عاطفی زیاد و صمیمت فراوانی با کودکان مصدوم نشکاش و دیگر کودکان حادثه دیده در مریوان برقرار کرده است ، حمایت های روحی و معنوی او به کودکان حادثه دیده براستی قابل ستایش است.
پروین ذبیحی حادثه انفجار مین نشکاش را این گونه توصیف می کند : 26 مهر ماه 1392 هفت کودک که در روستای نشکاش زیر درخت گردو که در قلب روستا قرار گرفته است مشغول بازی فوتبال بودند که پای گشین به جای توپ به مین می خورد و انفجار مین باعث قربانی و مصدوم شدن 7 کودک در روستای نشکاش به نام های گشین ، آلا ، خبات ، زانا ، بهنوش، سینا ومتین می شود این مین از پایگاه متروکه روستا که بر اثر عوامل جوی وشیب زیاد به داخل روستا سرازیر شده بود هنگام عملیات گاز کشی دقیقا در مکانی که بچه ها بازی می کردند قرار می گیرد و لایه های نازک خاک روی آن را می پوشاند.
- بهنوش که اکنون 12 ساله سن دارد آسیب وارده بر او ترکش های زیادی است که بر بدن وی وارد شده است و هنوز تعداد زیادی ترکش در بدن او باقی مانده است عوارض بوجود آمده در زندگی بهنوش ترس و استرس دایمی است و وحشت از رعد وبرق و ترس از محل انفجار است، شبها بی قرار است و در خواب جیغ می زند.
- آلا دختر دیگر مصدوم حادثه نشکاش است در روز بعد از دیدار از کودکان نشکاش در پارک شانو مریوان از او به این سبب که در روز دیدار من از کودکان نشکاش نتوانسته بود آنجا حضور پیدا کند به همراه کوسار و خانواده هایشان دیدار کردیم.
در زمان وقوع حادثه نشکاش آلا دختر بچه ای 6 ساله بود و خود را برای جشن پیش دبستانی آماده می کرد وی در روستای نشکاش مهمان بود و نزد مادر بزرگش آمده بود او در اثر انفجار بینایی یک چشمش را از دست می دهد ، در تمام دوره درمان آنقدر زجر می کشد که بعد از حادثه دچار افسردگی و انزوا می شود ، بجز با اطرفیان نزدیک با کسی دیگری حرف نمی زند و اکنون دانش آموز کلاس دوم ابتدایی است ، او با یکی از عمه هایش حاضر نیست به هیچ کجا برود چون در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود عمه اش همراه او بود و عمه اکنون برای او دیگر همیشه تداعی گر بیمارستان و زجرهای است که آنجا کشیده و تکرار مصیبت ، مصدومیت و نابینایی است. آلا هنگامی که به مهمانی و مراسمات مختلف می رفت از یک دست لباس خاص استفاده می کرد ( یک تاپ صورتی ویک شلوار جین) زمانی که از خانواده اش می پرسند چرا همیشه از یک دست لباس دارد می پوشد؟ پدرش جواب می دهد : لباسهای متنوعی دارد اما این دست لباس قبل ، از حادثه لباس مهمانی و مسافرت او بوده است اگر به غیر از این لباس لباس دیگری را تنش کنیم به شدت مقاومت کرده و فکر می کند دوباره به بیمارستان برده خواهد شد و تنها آن پوشش را لباس مسافرت می داند.
در زمان وقوع حادثه نشکاش آلا دختر بچه ای 6 ساله بود و خود را برای جشن پیش دبستانی آماده می کرد وی در روستای نشکاش مهمان بود و نزد مادر بزرگش آمده بود او در اثر انفجار بینایی یک چشمش را از دست می دهد ، در تمام دوره درمان آنقدر زجر می کشد که بعد از حادثه دچار افسردگی و انزوا می شود ، بجز با اطرفیان نزدیک با کسی دیگری حرف نمی زند و اکنون دانش آموز کلاس دوم ابتدایی است ، او با یکی از عمه هایش حاضر نیست به هیچ کجا برود چون در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود عمه اش همراه او بود و عمه اکنون برای او دیگر همیشه تداعی گر بیمارستان و زجرهای است که آنجا کشیده و تکرار مصیبت ، مصدومیت و نابینایی است. آلا هنگامی که به مهمانی و مراسمات مختلف می رفت از یک دست لباس خاص استفاده می کرد ( یک تاپ صورتی ویک شلوار جین) زمانی که از خانواده اش می پرسند چرا همیشه از یک دست لباس دارد می پوشد؟ پدرش جواب می دهد : لباسهای متنوعی دارد اما این دست لباس قبل ، از حادثه لباس مهمانی و مسافرت او بوده است اگر به غیر از این لباس لباس دیگری را تنش کنیم به شدت مقاومت کرده و فکر می کند دوباره به بیمارستان برده خواهد شد و تنها آن پوشش را لباس مسافرت می داند.
- خبات پسر عموی ، همکلاسی و هم بازی گشین است او هم در اثر حادثه مین نشکاش دچار مصدومیت می شود و یک چشم او کم بینا شده و صورتش بر اثر ترکش مین آسیب می بیند که اثر آن هنوز بر چهره معصومش نمایان است ، می گویند وی به شدت در خانه پرخاشگر و عصبی است ولی هنگام دیدار با کودکان نشکاش متوجه شدم که جمع دیگران بسیار مودب و کم حرف است.
- سینا که اکنون 8 ساله است بدن او براثر انفجار مین به شدت زخمی می شود و اکنون چندین ترکش در بدن او وجود دارد.
- زانا در اثر حادثه مین نشکاش گوشش آسیب دیده است هنوز در بدن او ترکش وجود دارد بر اثر عوارض موج انفجار به شدت از سردرد رنج می برد.
- متین به جز گشین که در آخر به وضعیت او خواهیم پرداخت متین نفر آخری در حادثه انفجار مین نشکاش است بر اثر ترکش پای وی به شدت آسیب می بیند خوشبختانه وضعیت وی در حال بهبودی است وی نیز در آن روز در مهمان خانه مادر بزرگش بوده است ، پس از حادثه مصدومیت متین به شدت از تاریکی و نقاط خلوت وحشت داشت و مدتها شربت آرام بخش می خورد.
درطول سفرم به مریوان به پیشنهاد پروین ذبیحی با دو نفر دیگر از کودکان مصدوم مین غیر از نشکاش در روز بعد از دیدار نشکاش دیدار نمودیم و هدایای آنها را تقدیم کردم. آن شب در مریوان مهمان حسین قادری بودم که زحمت زیادی جهت فراهم کردن دیدار من با کودکان مصدوم مین نشکاش کشیدند و هنگامی که در خانه آنها بودم مهربانی ، سخاوت و محبت خواهرانه همسمر محترم ایشان بسیار قابل درک بود .
- کوسار که ساکن آبادی گاگل است اکنون 13 سال دارد ، دو سال پیش هنگامی که یک تیم پاکسازی با لودر منطقه را پاک و با خاک می پوشاند به سبب پاکسازی ناقص صورت گرفته پایگاه ، کوسار در آنجا شی مکعبی شکل پیدا می کند و هنگام وارد کردن ضربه به آن مین منفجر می شود و یکی از چشمانش به شدت آسیب می بیند ، او نیز مانند بیشتر مصدومین بعد از حاثه ساکت و منزوی شده و در اندوه مبهمی فرو می رود.
- فرشاد که اکنون 12 سال دارد برای دیدار با او روز بعد به شهرک جوجه سازی رفتیم وی حادثه را این گونه روایت می کند : تابستان 2 سال پیش هنگامی که در چراگاهی واقع در روستای لنگریز در دل طبیعت نزدیک جاده مشغول چراندن دو راس گاو بودیم شی مشکوک پیدا را می کنیم و ضمن برداشتن آن شی من فشاری بر آن شی وارد می کنم ولی اتفاقی نمی افتد ، پسر دایی و دوست من بهروز که او هم 10 ساله بود شی را از من می گیرد ولی چون او زور بیشتری داشت فشار وارده بر آن مین را منفجر می کند. در اثر این حادثه بهروز همانجا جانش را از دست می دهد و متلاشی می شود، فرشاد هم در اثر این صانحه صورتش مجروح می شود و بینایی یک چشمش به شدت آسیب می بیند.
- گشین ، قبل از رفتن به خانه بهنوش و رفتن به مکان حادثه یک ساعتی را در خانه گشین بودیم او با یاد آوری خاطرات تلخ آن موقع به شدت متاثر شده و می گوید
هنگامی که فوتبال بازی می کردم توپ در اختیار من بود خواستم با یک لگد آن را به دوستانم پاس دهم ولی از بخت بد به جای توپ پایم به مین خورد و صدای انفجار و دیگر هیچی ...آنگاه خود را در هوا دیدم که بر اثر انفجار پرتاب شدم و به شدت زمین خوردم ولحظه بعد دیدم همه گریه کنان در رفت وآمد بودند و کسی متوجه من نبود ملا امین ملای آبادی یکی از زخمی ها را با عجله می برد به طرف ماشین داد زدم و فریاد زدم ملا امین ملا امین ... پایم دیگر نیست بیا پیش من ..
هنگامی که فوتبال بازی می کردم توپ در اختیار من بود خواستم با یک لگد آن را به دوستانم پاس دهم ولی از بخت بد به جای توپ پایم به مین خورد و صدای انفجار و دیگر هیچی ...آنگاه خود را در هوا دیدم که بر اثر انفجار پرتاب شدم و به شدت زمین خوردم ولحظه بعد دیدم همه گریه کنان در رفت وآمد بودند و کسی متوجه من نبود ملا امین ملای آبادی یکی از زخمی ها را با عجله می برد به طرف ماشین داد زدم و فریاد زدم ملا امین ملا امین ... پایم دیگر نیست بیا پیش من ..
پروین ذبیحی می گوید آزارهای او بغرنج تر است او دختریست در جامعه سنتی و مرد سالار بدون درک آزارهای روحی وروانی اش اغلب اطرافیان می گویند کاش حقوق جانبازیش درست شود که پیر دختر نشود ، یا روی دست خا نواده اش نماند، پدرش می گوید تمام دغدغه ام این است که پرونده جانبازی دخترم درست شود چون یک دختر معلول در آینده مورد بی توجهی قرار می گیرد و این مستمری در جامعه بی رحم معیشت او را تامین می کند و لااقل شاید باعث شود کسی انگیزه پیدا کند که با او ازدواج کند.
دراین تمام این مدت پدر و مادر گشین از ناقص بودن او و موانع روند پیگیری پرونده او برای جانبازی اش می گویند و گشین در سکوتی دردآلود می شنود وبه به گوشه ای نگاه غمناکش را به تپه های پوشیده از درختچه های روبروی خانه شان از درون پنجره می دوزد و با نگاهی پرسشگر و وحشت انگیز از آینده تاریک و بی امید ، به یاد می آورد اولین روزی که بعد از مدتها بستری بودن دوباره به مدرسه می رود وقتی می خواهد دوباره با بچه های مدرسه فوتبال بازی کند به او توپ نمی دهند و می گویند تو یک پا نداری و برای همیشه از طرف همبازیهایش کنار زده می شود.
نهار در خانه پدر بهنوش بودیم بهنوش از مصدومین حادثه مین نشکاش است. خانواده با محبت شان ضمن حضور بهنوش و گشین در جمع ما و کمک در پذیرایی با عسل ، کره ، ماست و نان محلی عالی از ما پذیرایی کردند.
در روز دیدار از کودکان نشکاش که روز هشتم سفرم بود ساعت 2 بعد از ظهر به همراه 5 کودک مصدوم نشکاشی که در آن روز حضور داشتند به محل حادثه که درخت گردوی داخل روستا بود رفتیم و پلاکارد پیام سفرم ، دنیای عاری ازمین (پاکسازی و پیوستن به پیمانامه منع مین ) را درمحل دقیق انفجارگذاشتیم و گروهی
عکس گرفتیم ، سپس از سوی کودکان نشکاش گل هدیه گرفتم و هدایای گل ، شیرینی و سکه طلا که از سوی دو نفر از دوستان انجمن هه تاو سردشت رئوف شافعی و کردستان محمد تهیه شده بود تقدیم به بچه ها کردم ، بعد به صورت گروهی 8 دانه
بلوط زاگرس را که با خود از سردشت آورده بودم به تعداد 8 کودک مصدومی که به آنها هدیه تعلق گرفت ( 6 کودک مصودم نشکاشی که و 2 کودک مصدوم دیگر که در خارج از نشکاش دچار صانحه شده بودند ) کاشتیم . در همان زمان کوتاهی که با هم
بودیم چنان صمیمیت زیادی بین من و کودکان حادثه دیده معصوم نشکاشی برقرار شده بود که خداحافظی را برای من و بچه ها هنگام رفتن سخت کرده بود ، لبخند رضایت آنها بهترین احساسی بود که در طول این سفر پیدا کردم.
عکس گرفتیم ، سپس از سوی کودکان نشکاش گل هدیه گرفتم و هدایای گل ، شیرینی و سکه طلا که از سوی دو نفر از دوستان انجمن هه تاو سردشت رئوف شافعی و کردستان محمد تهیه شده بود تقدیم به بچه ها کردم ، بعد به صورت گروهی 8 دانه
بلوط زاگرس را که با خود از سردشت آورده بودم به تعداد 8 کودک مصدومی که به آنها هدیه تعلق گرفت ( 6 کودک مصودم نشکاشی که و 2 کودک مصدوم دیگر که در خارج از نشکاش دچار صانحه شده بودند ) کاشتیم . در همان زمان کوتاهی که با هم
بودیم چنان صمیمیت زیادی بین من و کودکان حادثه دیده معصوم نشکاشی برقرار شده بود که خداحافظی را برای من و بچه ها هنگام رفتن سخت کرده بود ، لبخند رضایت آنها بهترین احساسی بود که در طول این سفر پیدا کردم.
همانطور که قبلا هم اشاره شد از کوسار که در آبادی گاگل مصدوم شده بود و آلا که در روز دیدار با کودکان نشکاش نتوانسته بود آنجا حضور داشته باشد، به همراه خانواده هایشان روز بعد در پارک شانو مریوان دیدار کردیم و هدایای آنها را تقدیم نمودم و بعد از ظهر همان روز به دیدار فرشاد که در بر اثر حادثه مین مصدوم شده بود، به منزل آنها واقع در شهرک جوجه سازی رفتیم و هدایای او را هم تقدیم کردم.












































